#جنون_انتقام_پارت_83

کافی بود بهترین موقعیت....آخرهفته جشن بالماسکه....باید ببینم منم درجریان میزاره یا نه...برنامه شیفت پدرروچک کردم...آخرهفته شیفته پس آرام

تنهاست....برای خودم برنامه ریختم که آخرهفته روبرم کرج به بهانه رسیدگی به پرونده های شرکتمون که اونجاست...اینطوری موقعیت بهتری برای نقشم

درست میشه...پدرام هم که از دوری پری وؼم مادرش مثل آدمهای بی حواس مدام دورخودش میچرخه...برای خلاصی ازفکروخیال گفتم یک هفته ای رو بره

کانادا برای بستن قردادهای اولیه باآنا.....بهترین موقعیت رو برای خودم درست کردم...باصدای آرزوکه اعلام میکردصبحانه حاضره،لپ تاپ رو خاموش کردم

وبه ساعت نگاه کردم...8رونشون میدادبه طرؾ کمدرفتم ولباسام روبیرون کشیدم وروی تخت گذاشتم وبه طرؾ حموم رفتم...بعدازیک دوش سبک بیرون

اومدم ولباس پوشیدموبعدازاینکه همه کارهام رو کردم سویچ وموبایل وکیفم روبرداشتم وازاتاق بیرون زدم....

******************************************************************

(آرام)

پشت میز صبحانه نشسته بودم وآروم آروم چاییم رومیخوردم...دایی هم درحین خوندن روزنامه صبحانه میخورد....سامیارواردآشپزخونه شدوسلام

داد...آرزوودایی هم زمان جوابش رودادن...من هم برای اینکه اونا نفهمن باهم مشکل داریم زیرلبی جوابش رودادم.....ازشبی که بهم محرم شدیم وتهدیدم

کردواراجیؾ تحویلم داد تاامروزبرام همون سامیارپسردایی بداخلاقمه....سامیارکمی ازچاییش روخوردوروبه دایی گفت.

سامیار:پدر....من آخرهفته بایدبرم کرج تابه شرکت اونجاوشرکامون سربزنم...کلید آپارتمان روبهم بدید....مجبورم شب اونجاباشم...کارم کمی طول

میکشه...روزبعدبرمیگردم...

دایی:باشه پسرم مشکلی نیست...فقط بهتره آرام روهم باخودت ببری که تنها نباشی...

سامیارچایی به گلوش پریدوبه سرفه افتاددایی باعجله ازجاش بلندشدوچندضربه به پشتش زد...سرفش آروم گرفت ولی چشماش ازشدت سرفه پراشک شده

بود...آرزودستی روی پیشانیش کشیدوگفت:مادرمواظب باش،کشتیمون....خندم گرفت اماسعی کردم جلوش روبگیرم تادچارسوءتفاهم نشن....

سامیار:نه پدر...من اونجاخیلی کاردارم...کلیدروهم فقط برای خواب میخوام...تاشب نمیتونم برم خونه اونوقت آرام اونجا تنهامیمونه...منم درست نمیتونم به کارم


romangram.com | @romangram_com