#جنون_انتقام_پارت_191

سامیار:که اینطور...پدرام چیزی نگفت..بگذریم موضوع چیه که این خانم نازنازی مارو به گریه انداخته؟؟؟

اینو درحالی گفت که کنارم روی مبل نشست ودستش رو دور کمرم حلقه کرد...پری وؼزل روبرومون نشسته بودن وبا لبخند به ما نگاه می کردن...

سهیل:سامیارجان باورکن چیز وحشتناکی نیست...فقط میخواستم به این بهانه تورو ببینم وبهت تبریک بگم...سامیار:تبریک؟؟بابت ازدواجم؟؟؟؟

سهیل:نه....بابت پدرشدنت...اینم جواب آزمایش خانومت...مبارکه..

برگه رو به سامیار داد...پری وؼزل از جاپریدن وباخوشحالی همدیگه رو بؽل کردن وبعدهم بطرؾ من اومدن وگونم رو بوسیدن...من همچنان تو شک بودم

ومات نگاه میکردم...یعنی دوباره حامله شدم...خدادوباره فرصت مادر بودن بهم داد...سامیار همونطور که برگه رو با یک دست گرفته بودو میخوند با دستی که

دور کمرم بود منو بخودش میفشرد...کمی بعد سرش رو بالا آوردو با لبخند نگاهم کرد...چشماش برق میزدوخوشحالیش رو فریاد میزد...از جا بلند شد وبعداز

خداحافظی با دکترنیکدل از اتاق بیرون اومدیم پری وؼزل وسایلی که خریده بودیم رو از روی نیمکت پشت در اتاق برداشتن...هنوز سامیار منو تو حلقه دستش

نگه داشته بود...بطرؾ پری برگشتم وگفتم :یکی طلبت...داشتی سکتم میدادی منتظر تلافی باش...

با سرخوشی خندید:توخیلی تو هپروتی من از روی علائمی که سری قبل تعریؾ کردی فهمیده وتو اصلا تو باغ نبودی.

لبامو دوبار جلو دادم وخیلی لوس گفتم:خوب فکرشو نمیکردم...ؼیر منتظره بود..

سامیار سرش رو خم کردوکنارگوشم پچ زد:نکن خانمم...اینطوری میکنی اختیارم واز دست میدم ووسط خیابون یک لقمه چپت میکنم...

از حرؾ سامیار سرخ شدم وسرم وپایین انداختم که پری گفت:اوه...اوه..ؼزل جون بزن بریم که داره قضیه مثبت هیجده میشه...

سامیاربلند خندیدوگفت:سوارشید برسونمتون سر راهم باید شیرینی بخریم..

پری:من تر میخوام با خامه ی زیاد....

با خنده به عقب برگشتم:پری خانم نکنه شما هم بلهههه؟؟؟

پری سرخ شدو سرش وپایین انداخت ولبش رو زیر دندون کشید...خندیدمو گفتم:این به اون در...


romangram.com | @romangram_com