#جنون_انتقام_پارت_192
سامیار بعد از خرید چند جعبه بزرگ شیرینی پری وؼزل رو بخونشون رسوندوبه هرکدوم هم یک جعبه شیرینی داد...توی راه مدام نگام میکردو لبخند میزد تا
جلوی خونه دایی نگه داشت...
با استرس گفتم:سامیار....وای...حالا نه من خجالت میکشم...
سامیار جدی ومحکم گفت:چرا؟؟؟چرا خجالت میکشی؟؟؟رابطمون ؼلط بوده یا بچم اشکال شرعی داره؟؟؟
لبمو زیر دندون گرفتم وگفتم:نه ولی....
سامیار:ولی واما نداره ما باید برای این نعمت خوشحال باشیم وخدارو شکر کنیم...ازهیچکسم بابت این نعمت خجالت نکش...
هردو از ماشین پیاده شدیم وزنگ خونه رو زدیم در حالی که سامیار جعبه شیرینی بدست گرفته بود...در باصدای تیکی بازشد...انگاراز توی آیفون دیدنمون...
دایی ومهسا جلوی در ورودی ایستاده بودن وبا دلهره مارو نگاه میکردن...
دایی با دیدن من گفت:چی شده عزیزم؟؟؟مشکلی پیش اومده؟؟؟
منظور دایی رو فهمیدم...فکرکردن سامیاردوباره اذیتم کرده...به سامیار نگاه کردم...سرش رو پایین انداخته بودوعرق روی پیشونیش نشسته بود...باعجله به
طرؾ دایی رفتم وخودم وتوبؽلش انداختم وکنار گوشش زمزمه کردم:دارید پدربزرگ میشید...
بعدهم مثل لبو قرمز شدم وخودمو تو آؼوشش مخفی کردم...دایی دستش رو محکم دورم حلقه کردو باصدای بلند خندیدوروبه مهسا که متعجب مارو نگاه میکرد
گفت:شنیدی!!!؟؟دارم پدربزرگ میشم....دیگه جوون نیستم مهسا خانم...
مهسا ازشوق خندیدوگفت:نگید جناب دکترراد....شما قالی کاشونید...هرچی میگذره جذاب تر میشید...
بعد بطرؾ من اومدوازبؽل دایی بیرون کشیدو توی بؽل خودش جادادوگفت مبارک عزیزم...پس از این لحظه باید زیر نظر خودم باشی..
چشمامو گردکردموگفتم:وایییییی....نه مهسا جون رحم کن...هرسه باهم زدیم زیر خنده...باصدای سامیار بطرفش چرخیدیم.
سامیار:یکی هم مارو تحویل بگیره....این جعبه تو دستم خشک شد....
romangram.com | @romangram_com