#جنون_انتقام_پارت_171

دوباره لبخند رو لبم جون گرفت...خیلی خوش حال شدم این یعنی یک قدم نزدیک شدن به آرام...یعنی نفس کشیدن تو هوای اون واتمام این جدایی نفرت

انگیز....به سرعت دوش گرفتم وحسابی بخودم رسیدم...دوست نداشتم بعداز این مدت به چشمش یک آدم شکست خورده بیام...بایدؼرورم وحفظ میکردم ودر

کنارش دل آرام رو هم بدست میاوردم....با پدرام حرکت کردیم به سمت خونه ی پدریم ومن برای اولین بار مثل بچه ای کوچکی ذوق رسیدن به خونه ودیدن

پدرم رو داشتم....بلاخره بعد ازبیست دقیقه اونم بخاطر خلوتی خیابونها به خونه پدررسیدیم...پدرام بوق زدوآقا رحیم دروباز کردو بادیدن ما دستی به عنوان

سلام بلند کرد....پدرام ماشین رو داخل بردوروبروی درورودی ساختمان پارک کردوپیاده شد بعدازاون من هم پیاده شدم وباهم به طرؾ ساختمون

رفتیم...فکرمیکردم موقع ورود اولین کسی رو که ببینم آرام باشه...اما اشتباه کردم...پدر به استقبالمون اومدومردونه همدیگه رو بؽل کردیم....بعدازاون آرزو

بؽلم کردو مادرانه روی سینم بوسه زد...مدام اشک میریخت وخدا روشکرمیکرد....بعداز آرزودکترتارا جلواومدوباهم دست دادیم واحوالپرسی کردیم....دیگه کمکم دارم به بودن دکترتارا کنارپدرعادت میکنم....هرچی چشم چرخوندم آرام رو ندیدم حاضرنبودم ؼرورم رو زیر پا بزارم وازش خبربگیرم...ناامیدبه پدرام

نگاه کردم....منو پدرام تو این سالها انقدربا هم مچ شدیم که از نگاه هم حرؾ دلمون رو میفهمیم.....آرزو همه رو برای صرؾ نهار سرمیزدعوت کردوپدرام

آروم زیر گوشم گفت:فکر نمیکردی که بعداز گندی که زدی با خنده وروی باز به استقبالت بیاد....اگه اینطو فکرکردی باید بگم خیلی رو داری...

نفسم رو پر صدابیرون دادم وهمراه بقیه پشت میز نهار نشستم...آرزو باسینی ؼذا به سمت پله هارفت واین یعنی آرام تو اتاقش وبیرون نیومده...لبخندی

ازسرآرامش زدم...همین که از خونه نرفته خودش دلگرمیه... ترسم ازاینه که لجبازی کنه وبخوادازخونه پدربره ومستقل بشه دراون صورت کارمن سخت

ترمیشه...گرچه الان هم سخت هست....روی صورتم دست کشیدم وپوؾ کلافه ای کشیدم ...بزورچندلقمه ؼذاخوردم هم میترسیدم دوباره معدم اذیتم کنه هم با

نبودآرام اشتهام کورشده بود....ازپشت میزبلندشدم که پدرباعجله پرسیدکجا توکه چیزی نخوردی؟؟؟؟تشکرکوتاهی کردم وگفتم نمیتونم میترسم معدم بازکاربده

دستم کم بخورم بهتره وبعدبااجازهای گفتم وبه اتاقم رفتم...روی تختم درازکشیدم وبه اینکه چه رفتاری بکنم که هم آرام روبدست بیارم وهم ؼرورم له نشه

فکرمیکردم،نفهمیدم چطور خوابم برد....

باصدای بلند خنده از خواب بیدار شدم....چندبارپلکاموروی هم فشار دادم تا ازگیجی خواب دربیام.....لعنتی... انقدر صدای خنده بلند بود که تمام آرامشم رو بهم

زد....صدای خنده زنانه....چه صدای دلبروزیبایی...خنده هاش دل رو قلقلک میده....مؽزم ریکاوری شدو یادم اومد که توخونه پدرم...به سرعت بلندشدمو روی


romangram.com | @romangram_com