#جنون_انتقام_پارت_170

امابازم کتکم زد...تحقیرم کرد....عذابم داد....من تقاص دادم....بدهم تقاص داددم...تقاص گناه نکرده....آخریش هم ازدست دادن بچه ای که تازه فهمیدم پاک پاک

بودواگرشرایط اینجوری نبودشایدبودنش برامون نوید خوشبختی وشادی میشدولی افسوس وصدافسوس....انقدرفکرم مشؽول بودکه نفهمیدم کی خوابم برد.

*************(سامیار)*******************************

ازوقتی آرام مرخص شدوبه خونه پدررفت بیقراری من هم بیشترشد...نبودن آرام برام خیلی سنگینه....اصلا نمیتونم جای خالیش روببینم ودم نزنم برای همین

روآوردم به سیگارومشروب شایدآروم بشم اما آرومم که نکردهیچ چندبارراهی بیمارستانم کرد...هربارهم پدرام به دادم رسید....پدرهم چندباری به دیدنم

اومدوهربارؼم نگاهش ازقبل سنگین تر بود....دیگه کم آوردم...باید یک فکر درست وحسابی میکردم ....پدر ازم وقت خواست تابتونه آرام رو راضی کنه تا من

هم به خونه برگردم....اگررضایت میدادباید تمام سعیم رو میکردم تا گذشته رو جبران کنم...من در حقش ظلم کردم....از طرفی پدرام خبرایی برام میاورد از

این پسره آرش که بد جور دورآرام میچرخه وخواهان اینه که هرطور شده برگه های طلاق رو امضا کنه...دستم رو مشت کردم وپک محکمی به سیگارم

زدم....صدای پدرام از پشت در اومدو بعداز چند دقیقه درحالی که تلفن بین شونه وگوشش بود وتو دستش یک لیوان آب پرتقال وارد اتاق شد....همونطور که

حرؾ میزد لیوان رو به دستم داد...ته سیگارم رو توی جاسیگاری له کردم وکمی از آب پرتقال رو مزه مزه کردم...معدم این روزا هیچی قبول نمی کرد وپس

میزد مجبور بودم تو خوردن محتاط باشم....صدای چشم گفتن پدرام نظرم رو جلب کرد اما برای گوش دادن به مکالمش دیر شده بود وگوشی رو قطع

کرد....پرسیدم کی بود....گوشی رو به گوشه لبش چسبوند وبا چشمهای ریز شده ومتفکر زل زد به من....اصلا حوصله مسخره بازیاش رو نداشتم محکم با

مشتم زدم تو شکمش از اونجا که من لب تخت نشسته بودم واونم روبروم ایستاده بود بهترین گزینه شکمش بود.....خم شد و باآه وناله گفت:الهی

جزجگربزنی....بشکنه دستت که انقدر سنگینه...اصلا به توی هیولا خوبی نیومده همون بهتر ازاین آت آشؽالا بخوری بلکن مردی منم نفسی بکشم....

ازاینکه مثل مادر بزرگا نفرین میکرد خندده رو لبم نشست که با صداش سعی کردم لبخندموازبین ببرم وجدی باشم...

پدرام:ببند نیشتو...مگه برات جک سال تعریؾ کردم...پاشو جولو پلاستو جمع کن یک دوشم بگیر یکم به خودت برس....بالبخندادامه داد:شازده خانم اجازه دست

بوسی دادن....پاشو پدر گفته تا نیم ساعت دیگه دست بسته تحویلت بدم.....


romangram.com | @romangram_com