#جنون_انتقام_پارت_169

انقدرسرگرم حرؾ زدن بامهسابودم که نفهمیدم زمان کی گذشت....باشنیدن صدای ترمز ماشین مثل برق گرفته هاازروی تخت بلندشدم وبه طرؾ پنجره رفتم

وگوشه پرده روبااحتیاط کنارزدم...خودشون بودن...پدرام ماشین روپارک کردوپیاده شد....درسمت دیگه هم باز شد....همه وجودم چشم شده بودتاببینمش....فکرنمی کردم انقدردلم براش تنگ شده باشه وتا این حد بی قرارش شده باشم....بلا خره پیاده شد.....وای....وای خدایا...بعدازمدتها دوباره داشتم

میدیدمش....کمی لاؼرشده بود....اما هنوز همونطور محکم ومؽرور قدم بر میداشت...اصلا انگارؼرورخصلت جدانشدنی این مرده...سرش رو بالا گرفته

بودوته ریش روی سورتش دلبری میکرد....ای خدا...چرا من این مردو با تمام بدیهاش انقدر دوست دارم....راسته که اگرمعشوق عاشق رو به آتیش بکشه اون

آتیش برای معشوق از هرچیزی لذت بخش تره....آهی از ته سینه کشیدم....

بادستی که روی شونم نشست به طرؾ مهسا برگشتم...لبخند نیم بندی زدو گفت:دلت براش تنگ شده بود نه؟؟؟ معلومه واقعا عاشقی باتمام عذابی که بهت داده

بازم با یک لذتی نگاش میکنی که هرکسی ببینه پی به دل عاشقت میبره...امیدوارم سامیار بتونه جبران کنه وتو هم بتونی ببخشی...

درجواب حرفش لبخندزدم...دستش رو از روی شونم برداشت وبه طرؾ در اتاق رفت،حینی که درروباز میکردگفت میرم پایین اگر کاری داشتی خبرم

کن...بازم میام بهت سر میزنم....

بعدازبیست دقیقه آرزوباسینی ؼذاوارداتاق شد.....چشماش قرمزوپؾ کرده بود معلوم میشدخیلی گریه کرده....سینی رو روی عسلی کنار میز گذاشت ولبخندی

تلخ تحویلم دادوبدون هیچ حرفی بیرون رفت...میدونستم آرزو برای سامیارحکم دایه ای روداره که ازمادرعزیزتره،وحالاآرزو بخاطراین مدت دوری سامیاراز

من دلخوره اما سعی میکنه خونسردباشه ومراقب باشه که بخاطردایی منو ناراحت نکنه...اوؾ...خداحتماتو دلش هزارتا فحش بهم داده....وایییی....

روی تخت نشستم اما میلی به ؼذا نداشتم...فقط برای اینکه حالم بد نشه وبدنم بازضعیؾ نشه دوسه قاشق بزور خوردم وبه زورنوشابه پایین دادم....روی تخت

درازکشیدم وبه سقؾ خیره شدم....چشمم به سقؾ سفیداتاق بودوفکرم پیش سامیاربود...یعنی بخاطر دوری از من لاؼر شده یا از مریضی که دایی

میگفت....شایدهم بخاطربچه عذاب وجدان گرفته....انگاربه قلبم نیشترمیزدند....جگرم داشت آتیش میگرفت...دلم بیقراربودوناسازگاری میکردامااین وسط عقلم

بودکه دلموپس میزدوازؼرورشکستم دفاع میکردومیگفت که سامیاربایداین روزهاروبگذرونه وتاوان اشتباهش روبده...همونطورکه من دادم...این مدتی که

فکرمیکردم تواون شب لعنتی کی به من دست درازی کرده ومن یک زن خائن هستم بزرگترین عذابهاروتجربه کردم...سامیاربااینکه میدونست حقیقت چیه


romangram.com | @romangram_com