#جنون_انتقام_پارت_168
_سلام مهساجون...بهت احتیاج دارم...میتونی بیایی اینجا....
مهسا:آره حتما عزیزم...من الان ازبیمارستان بیرون اومدم تا ده دقیقه دیگه اونجام...
_ممنون...خیلی لطؾ میکنی...میبینمت...
مهسا:خواهش گلم...میبینمت...
بعداز قطع کردن گوشی منتظر اومدن مهسا شدم...تنها کسی که الان میتونست کمکم کنه وبهم روحیه بده همین خانم دکتر مهربون وخواستنی که از قضا شکست
رو تجربه کرده...دقیقا بعداز ده دقیقه مهسا رسیدوبه اتاقم اومد...تمام جریان رو براش تعریؾ کردم...ازاینکه به دایی گفته بودم سامیاروبیاره خیلی خوشحال
شدووقتی فهمیدکه ازبودنش توی خونه میترسم ازم خواست که شجاع وقوی باشم تا بتونم به ترسم ؼلبه کنم ومدام باخودم تکرارکنم که سامیاربرای جبران گذشته
میادنه آزارمن...بعدهم برای اینکه منو از اون حال دربیاره گفت:میخوام چیزی روبهت بگم...اما قبلش بایدقول بدی چیزی به کسی نگی ورازم رو پنهون کنی
تاوقتش...
یک ابروم روبالا بردم وبا تردید نگاش کردم...وقتی دیدم منتظر جواب منه گفتم:قول میدم تا وقتی که بخوای رازت پیش من بمونه وبه هیچ کسی هم
نگم...خوبه؟؟؟
مهسا:عالیه...راستش منوسهیل یک رابطه جدی رو شروع کردیم وقراربزودی باهم ازدواج کنیم اما قبلش باید سامیارروآماده کنیم تاراحتتر قبول کنه
وسدراهمون نباشه...
باذوق دستامو بهم کوبیدم وگفتم:ای ول....خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردی...مطمئنم دایی باتو خوشبخت میشه...قول میدم توراضی کردن سامیارتاجایی که بتونم
کمکتون کنم..
مهسا:ممنونم عزیزم...توخیلی مهربونی گلم...بعد آروم روی گونم روبوسیدومنوتوآؼوشش کشید...من هم گونش روبوسیدم وازتمام زحماتی که برای من کشیده
تشکرکردم...
romangram.com | @romangram_com