#جنون_انتقام_پارت_167
پدرام:هی....بدک نیست....ؼذا گرفتم براش ولی بازم لب نزد...گفتم شایدآب میوه روبخوره...ازاون سیگارلعنتی بهتره...
دایی:یک زحمت برات دارم لطؾ کن تانیم ساعت دیگه بیارش اینجا....میخوام پیش خودم باشه خیالم راحتتره...بهترم میتونم بهش برسم...
پدرام:زحمت چیه پدرجان شما امرکنید...چشم...چشم میارم...اما آرام راضیه؟؟؟ناراحت نمیشه؟؟؟؟دایی:پسرم این چه حرفیه خودآرام گفت بیاریمش اینجا...این دخترفرشتس....قلبش مثل برکه زلاله...اما تو به سامیار نگو که به خواست آرام میارمش...نمیخوام
برداشت سوء بکنه....هرطورشده راضیش کن بیارش...
پدرام:اون که صد البته...باشه چشم...حالا که اینطوره حتما میارمش...من ؼلقه این بد اخلاق روبلدم خیالتون راحت باشه....تایک ساعت دیگه حتمااونجاییم...
دایی:ممنون پسرم...پس منتظرتونم...خداحافظ...
پدرام:چشم....خداحافظ..
دایی گوشی رو روی عسلی گذاشت وبه من نگاه کردتوچشماش برق رضایت وخوشحالی بود....لبخندی زدوگفت:پیرشی دخترم....امیدوارم سامیارلیاقت این
گذشت رو داشته باشه...
لبخندی به دایی زدم واز جابلندشدم وروبه دایی گفتم:من کمی تو اتاقم استراحت میکنم ،امیدوارم از همین اول کاری توقع نداشته باشید خودمو بهش نشون
بدم...بهم فرصت بدیدباخودم کناربیام....
دایی سری تکون دادوگفت:باشه عزیزم به آرزو میگم ؼذات روبیاره تواتاقت....تشکرکردم وبه سرعت بطرؾ اتاقم رفتم وخودمو توش انداختم...من پیشنهاددادم
سامیارروبیاره اما حالا هنوز نیومده تمام بدنم به لرزه افتاده بودواحساس میکردم اول کاری کم آوردم....وای چطورمیخواستم باهاش روبروبشم...سریع گوشی
موبایلم روبرداشتم وبه مهسا زنگ زدم...از وقتی باهم هم راز شدیم وبیشتررفت واومدکردیم ازم خواست مهسا صداش کنم ودیگه از لقب دکترتارا برای
صداکردنش استفاده نکنم منم قبول کردم....
بعدازدوبوق برداشت...
مهسا:سلام...جانم آرام...بگو...
romangram.com | @romangram_com