#جنون_انتقام_پارت_166

که بخاطرمن ازپسرتون گذشتین وباعث جدایی پدروپسرشدم واینکه شمادروظایؾ پدریتون بخاطرمن کوتاهی کردید....

دایی باصورتی متعجب به من خیره شدوپرسید:تومطمئنی که وجود سامیاربعدازاون اتفاقات ناراحتت نمیکنه؟؟؟

اخماموتوهم کشیدموگفتم:نگفتم ناراحتم نمی کنه...حتی نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه...اما اگه قراره ببخشم وبگذرم وزندگی کنم بایدازیک جایی شروع کنم...باید

بتونم بابودنش ودیدنش کناربیام تابتونم دوباره توقلبم جاش بدم...میدونم که سخته وبدون کمک شما وسامیارامکان پذیرنیست..اما میخوام زندگی کنم آروم وبی

دردسروازشما هم خواهش میکنم بهم کمک کنیدبادورکردن سامیاروندیدنش به من هیچ کمکی نمی کنید....

دایی کمی مکث کردوبعدگوشه لبش روجوییدوگفت:حق باتوئه عزیزم...مطمئن باش کمکت میکنم ومطمئن هستم این بارهم تو وهم سامیارمیتونیدباهم خوشبخت

بشید....اینو من بهت قول میدم...دیگه اجازه نمیدم خطایی از سامیارببینی....

وسط حرفش پریدم:نه...نه دایی اون خودش باید دنبال جبران اشتباه وتکرارنشدن اونها باشه نمی خوام اجباری درکارباشه...لطفا شما فقط ناظرباشیدودرمواقع

لزوم راهنمایی کنید...البته ببخشیدکه من به خودم اجازه میدم وبه شما پیشنهادمیدم...میدونم کوچکتراز.....

دایی دستش رو به نشانه سکوت بالا گرفت...به معنی واقعی لال شدم فکرکردم حتما از نظرنسنجیدم دلخورشده اما درکمال تعجب گفت:درسته...بااین که سنت

کمه اما عقلت خوب کارمیکنه...مطمئن باش از طرؾ من هیچ اجبارو فشاری بهش نمیاد....بعدگوشی تلفن بیسیم نقره ای رنگ رواز رومیزعسلی کنارمبلی که

نشسته بودیم برداشت وبعدازگرفتن شماره گوشی رو روی گوشش گذاشت....بعدازچندبوق وشنیدن صدای شخص پشت خط شروع به صحبت کردومن تماما

گوش بودم تا ببینم دایی چی میگه وحس کنجکاویم رو ارضاکنم....دایی گوشی رو سمتی که من نشسته بودم روی گوش گذاشته بودوبهمین دلیل صدای تلفن رو

به وضوح میشنیدم....

دایی:الو...سلام پسرم ....خوبی پدرام جان ...کجایی؟؟؟

پدرام:سلام...ممنون...خوبم....خونه سامی....دارم براش آب پرتقال میگیرم...

دایی:الان چطوره؟؟؟


romangram.com | @romangram_com