#جنون_انتقام_پارت_165
بعداز چند نفس عمیق تو چشمام نگاه کردوگفت:حالا که انقدر سرتق تشریؾ داری وقصد جدایی نداری لااقل راحت ازش نگذروبزارراه تکرار اشتباهش بسته
بشه...من هم قول میدم برادرانه بهت کمک کنم تا باخیال راحت کنارش زندگی کنی نه پراز شک وترس...لبخندی به مهربونیش زدم وازشتشکرکردم...بعدازکمی صحبت ومشورت خداحافظی کردو رفت...............دوماه از اومدنم خونه دایی میگذشت ومن همچنان جوابی به دایی نداده بودم
وهنوزدرموردتصمیمم دو دل بودم...بهاربودو درختها لباس سبز به تن کرده بودن وشکوفه ها درختهارو مثل عروسی زیبا درآورده بود...به لطؾ آقا رحیم
حیاط خونه حسابی سرسبز ونشاط آورشده بود....آقا رحیم سرپا شده بودواز اون تصادؾ خودش روباز نشسته کردوکارها رو به آرش سپرد...روی تاب نشستم
وآروم تکونش میدادم....حوالی ساعت یک بودکه دربازشدودایی باماشین وارد شد...ازماشین پیاده شدوکمی با رحیم صحبت کردوبامحبت لبخندی به من زد
ودستی برام بالا برد درجوابش بوسه ای براش فرستادم ولبخند زدم وبعددایی رفت داخل خونه...بنظرم از وقتی که ازمسافرت برگشت وتوبیمارستان دیدمش
شکسته تر وپریشون تر شده...باخودم فکرکردم سامیاراشتباه کرده چرا دایی که برام شده حامی وپدرباید عذاب بکشه... من تواین مدت فکرامو کردم وبرام
واضح بود که بدون سامیار زندگیم معنا نداره باتمام اشتباهاتش اما بازم شوهرمه...محرمم...دوستش دارم باخودم که رودروایسی ندارم...دوستش دارم....همین
که فهمیده اشتباه کرده ودنبال جبرانه یک امتیازه مثبته...تواین دوماه هم به اندازه کافی تنبیه شده همش یا بیمارستان بستری بود بخاطر معدش یا تو خونه خودش
رو حبس کرده بود....بااین فکر ازروی تاب بلند شدم وبه داخل رفتم....دایی روی کاناپه روبروی تلویزیون نشسته بودوزل زده بود به تلویزیون خاموش...یک
چایی هم تو سینی روی میزبود...کنار دایی نشستم...با نشستم دایی بطرفم برگشت ونگام کردولبخندزد:جونم عزیزم....چیزی میخوای؟؟؟؟
لبخندزدم وگفتم:نه دایی جان...فقط...فقط این روزا احساس میکنم خیلی ؼمگین هستید....اتفاقی افتاده؟؟؟
دایی نفسش روپرصدابیرون دادودستش رودورشونه هام پیچید:عزیزم تو فکرت رو مشؽول نکن....من چیزیم نیست...کمی نگران سامیارم که اونم طبق ؼریضه
پدریه ومن کاری ازم برنمیاد....
لبام وتو دهنم کشیدم وکمی مکث کردم وروبه دایی گفتم:چرا نمیارینش اینجا؟؟؟میتونیدخودتون وآرزو ازش مراقبت کنیداونطوری خیال شما هم راحت میشه...
دایی به چشمام نگاه کردو گفت:نه عزیزدلم...نمی خوام کاری کنم که تو معذب وناراحت باشی...پس حرفش رو هم نزن..
_حتی اگه من ازتون بخوام که بیاریدش....سامیارقبل ازهمسر،پسرداییمه...پسرشما، ومن دوست ندارم اتفاقی براش بیفته...اینطوری من هم عذاب وجدان ندارم
romangram.com | @romangram_com