#جنون_انتقام_پارت_164
سری به نشانه موافقت تکون دادم ،دایی با لبخنداشک هام روپاک کردوکمک کردکه روی تخت دراز بکشم...ذهنم درگیربود...انقدرکه نفهمیدم کی آرش
اومد...چی گفت وکی رفت...نفهمیدم پدرام وپری چندساعت کنارم بودن وراجع به چی باهام حرؾ میزدن...تمام ذهنم شده بودسامیار....انتقام....جدایی...عشقی
که دایی وپدرام میگفتن تازه توسامیارجون گرفته ....تو یک دوراهی بودم که هرچی تلاش میکردم بازم نمیدونستم راه درستش چیه؟؟؟ اینطوری نمیشه یک تنه
نمیتونم از پس این مسئله بربیام...نیاز به مشاوردارم...یک مشاورکه منو درک کنه عاشق باشه وبی وفایی دیده باشه...کسی که عشق یکطرفه رو تجربه کرده
باشه....
*****************************************************************************
یک هفته میشد که ازبیمارستان مرخص شدم وبه خونه دایی اومدم...آرزوازبدو ورودقربون صدقم میرفت وبرام کیلو کیلو اسفند دود میکرد...پنج روز
بیمارستان بودم...سه روز که بی هوش بودم وچیزی یادم نیست...اما دوروز دیگه مدام ملاقات کننده داشتم...از پری وپدرام....تاآرش وآرزو....دکتر تارا مدام
به اتاقم میومدووضعیتم رو چک میکردحالام که اومدم خونه دایی هرروز طرؾ عصرمیادوتاشب کنارم میمونه....ازاونجایی که دنبال کسی میگشتم که تا
حدودی مثل من باشه تاباهاش مشورت کنم دکترتاراروگزینه خوبی دیدم واز همون بیمارستان ازش کمک خواستم...الحق که دکترتاراهم خیلی خوب راهنماییم
میکردبدون اینکه توی تصمیم گیریم دخالت کنه....دایی بیقراربودواینوازحرکاتش میشد فهمید...کلافه بودومدام نفسش روبا صدابیرون میداد...حق داشت
سامیارپسرشه پاره تنشه واین روزا خبرای خوبی ازش بهش نمیرسید...تو این چندروزدوبارپدرام بهش زنگ زدودایی به خونه سامیاررفت ووقتی برگشت
داؼون بود...میگفت سامیارلب به ؼذا نمیزنه وفقط سیگارمیکشه وزهرماری میخوره،همین باعث شده دچارخونریزی معده بشه...آرزو هم براش ؼصه
میخوردوازدایی میخواست که بیارش پیش ماتاآرزو بهش برسه امادایی مخالفت میکردومن میدونستم فقط بخاطرراحتی منه که دایی مخالفت میکنه...تواین یک
هفته حال عمومیم خوب شده بودوبه لطؾ پری ونازی ودکترتارا از لحاظ روحی هم خیلی بهتربودم فقط کابوس های شبانه وخلعی که خودم میدونستم پرکردنش
به این راحتی نیست...آرش تقریبا هرروزبه دیدنم میومدواسرارداشت ازسامیارنگذرم وازش جدابشم....نمیدونم چراانقدراسراربه جداییم داشت شاید چون دلش
برام میسوزه...اماامروز محکم بهش گفتم من خودم برای زندگیم تصمیم میگیرم وقطعا طلاق درتصمیمم جایی نداره...آرش عصبانی شدوبهم گفت بی لیاقت،اما
romangram.com | @romangram_com