#جنون_انتقام_پارت_162
صدای هق هقم از خواب بیدارشدو با وحشت چشم بهم دوخت....با صدایی که از خواب بم وگرفته شده بود گفت:آرام....عزیزدایی...چیشده؟؟؟؟چرا...چراگریه
میکنی؟؟؟؟
باهق هق جواب دادم:دایی...دایی من بارداربودم...معلوم نیست از کی بود؟؟؟باراین گناه داره میکشم....دایی ازشما وسامیارحتی ازروح مامان وبابام هم خجالت
میکشم....من....من ....من یکـ.....
دایی وسط حرفم پریدوتقریبا باصدای بلند گفت:نه...نه عزیز دلم...توپاک ترازبرگه گلی...راجب خودت فکربدی نکن....چیزهایی هست که تو ازش
خبرنداری....برات توضیح میدم،همه چیزو برات تعریؾ میکنم اما تصمیم نهایی روبه خودت میسپارم...دوست دارم بافکرومنطق واحساس قلبیت تصمیم بگیری
نه ازروی حرفهاونظرات دیگرون...
باتعجب به دایی نگاه میکردم...اضطراب روتوی چشماش میدیدم...پیشونیش عرق کرده بودورنگش قرمز شده بود...چی می خواد بگه که انقدرگفتنش بهم
ریختش...شاید سامیارطلاقم داده ودایی برای گفتن این موضوع انقدرهراسونه...بااین فکر که سامیاربرام تمام شده، دستام به لرزه افتادوسرم گیج میرفت...دهنم
خشک شدواشک به چشمام هجوم آورد....بی طاقت لب زدم:دایی بگو خلاصم کن....
دایی پنجه هاشوتوی موهاش کشیدوشروع به گفتن کرد....از هرکلمه اش چشمام گردتر میشدوتعجبم ازچیزهایی که میشنیدم به بینهایت رسید....به گوشام شک
داشتم که دارن درست میشنون یا نه....آخه چرا؟؟؟؟به چه گناهی؟؟؟؟؟چراسامیارباید منوبازی میداد؟؟؟؟یعنی اون شب لعنتی من گناهی نکردم؟؟؟؟کسی که بامن
بودازپوست وخونم هم به من نزدیکترومحرمتربوده؟؟؟یعنی....یعنی بچه....بچم....بچمون...وای خدا...وای که چه راحت سامیارپاره ی تنش رو ازبین برد!!!!دایی تعریؾ میکردومن مسخ شده بهش نگاه میکرد موگوش میدادم...بعداز نیم ساعت تفسیروتوضیحه شیرین کاریهاوانتقام مسخره سامیارنفس عمیقی کشیدوادامه
داد...
دایی:میدونم باورش سخت وقبول کردنش ازاون سخت تره...من هنوز هم برام قابل هضم نیست که سامیارهمچین کاری کرده باشه....اما بهتره کمی هم به اون
حق بدیم...تحریک های ژیلا که ازقضا مادرشه وحرفش برا سامیارسنده....اشتباه تو که دورش زدی وبدون درجریان گذاشتنش به اون مهمونی رفتی....نمیگم
تو مقصری...نه....اما این مخفی کاریها باعث ازبین رفتن اعتماد،توزندگی میشه من میگم باید میگفتی حتی اگر مانع رفتنت میشدبازهم بایدبهش اطلاع
romangram.com | @romangram_com