#جنون_انتقام_پارت_161

نیستم...دیگه حتی ثانیه ای تنهات نمیزارم...نمیدونی چقدرشرمنده ی روح خواهرم ورضا شدم...توامانت اونایی دست من نباید میزاشتم به اینجا بکشه....میدونم

خسته شدی الان مهسا میاد وبعداز تجویز دارو میتونی استراحت کنی....دیگه هم به فکر خستگی من نباش...

همون لحظه دربازشدودکترتاراوارداتاق شدوبالبخندگفت:خوب...خوب مریض خوشکل ما چطوره؟؟؟؟

درجوابش لبخندزدم وگفتم فقط کمی خستم....دکتر هم متقابلا لبخندزدوگفت طبیعی عزیزم بعد یک استراحت کوتاه انرژیت برمیگرده وبهتر میشی...بعد توی

پرونده ای که دستش بود چیزهایی رو نوشت...چیزی که مؽزم رو داشت مثل خوره میخوردوبه زبون آوردمو ازش پرسیدم:ببخشید خانم دکتر...میخواستم بدونم

اون سونوگرافیه رحم برای چی بود من مشکلی دارم....

دکترتارا نگاهی به دایی انداخت وبعدبا تردید ودودلی کمی من من کردو گفت:خب...خب راستش...راستش روبخوای بخاطرسقوط ازپله ها سقط جنین داشتی...

تو...تو دوماهه حامله بودی....

احساس کردم گوشام کیپ شد...بدنم به وضوح میلرزید...اشکهام بدون اراده مثل سیلاب روی صورتم راه افتاد...دوماه...یعنی از همون شب لعنتی...یک نطفه

حروم...ازکی؟؟؟ چطوری؟؟؟؟فقط با یک رابطه؟؟؟خدایا ممنونم که نموند...ممنون که تو بدبختی بهم رحم کردی...لبهای دایی رو میدیدم که تکون میخوره اما

صدا نمیشنیدم... دکتر تارا به طرفم اومد اما چشمام تارشدودیگه چیزی نفهمیدم....

***************************************************************************

چشمام روآروم باز کردم....لبهام بدجورخشک شده بود...گلوم میسوخت ودهنم طعم بدی داشت...کمی سرم رو چرخوندم...دایی کنارتختم روی صندلی

بود...سرش رو کنارم روی تخت گذاشته بودودستش محکم تودستم چفت شده بود...خواستم دست دیگم رو بالا بیارم وروی سرم بزارم که از درد داشت منهدم

میشداما سوزش دستم مانع تکون دادنش شد...نگاهی بهش انداختم سرم وصل بود...آهی کشیدم وبه حرفهای دکترتارا فکرکردم...حامله....سامیاردیگه به هیچ

عنوان حاضر به زندگی بامن نمیشه....بایدفاتحه ی این عشق روبخونم...این میشه شکست عشقی من...اونم بخاطرلجبازی وسهل انگاری خودم....اشک از

کنارچشمم راه خودش روباز کردومثل بارون رون شد...بینیم رو بالا کشیدم....اشکام از کنارصورتم پایین میریخت ...دیگه به هق هق افتاده بودم...دایی از


romangram.com | @romangram_com