#جنون_انتقام_پارت_160

گوش هام میشنید...اما پلکام به اندازه ای سنگین بودکه نمی تونستم بازشون کنم....انگاربه هرکدوم وزنه ای هزارتنی وصل بود...صدای بوق های که میشنیدم

روی اعصابم خط میکشیدوبی طاقتم میکرد...بیشترسعی کردم تاچشمام روبازکنم اما فقط پلکهام لرزید...دوباره سعی کردم...اینبارفقط کمی از هم فاصله پیدا

کرد....کمی روی هم گذاشتم واستراحت کردم وچنددقیقه بعدباتمام قدرت یک ضرب بازشون کردم...مثل یک پلک زدن کوتاه بازشدن....دوباره سعی کردم

وموفق شدم...احساس میکردم سبک ترشدن....چندبارپشت سرهم پلک زدم تا تصاویربرام شفاؾ تر بشه...نورهای بالای سرم چشمام رواذیت میکرد..اما به هر

جون کندنی بود یواش یواش بازشون کردم....بانگاهی سطحی فهمیدم که توی بیمارستانم...دختری جوان بالباس سفیدکنارتختم ایستاده بودوداشت سرمم رو چک

میکرد...یک لحظه نگاهش روی صورتم افتادوبعدباذوق وهیجان گفت:وای خدای من....بیدارشدی....

خم شدوبالای سرم زنگی رو فشرد...چنددقیقه نگذشت که دکترتاراباعجله واردشدوپشت سرش هم دایی اومد داخل...پرستارباخوشحالی گفت دکترتبریک

مریضتون بیدارشد....دکترتاراخودش روبهم رسوندودستم رو توی دستش گرفت وبه پرستار گفت بره بیرون....دایی نزدیکم اومدوبوسه ای طولانی روی

پیشونیم نشوند...دلم براش خیلی تنگ شده بودوالان ازدیدنش واقعا خوشحال بودم...اونقدرکه فکرکنم به راحتی میتونست این موضوع روازبرق چشمام بفهمه...

دایی:دخترخوب...توکه مارو حسابی ترسوندی...چقدرمیخوابی...بزورلبهام روکش دادم ولبخندی به مهربونیش زدم...دایی تو اون لباس سفیدپزشکی خیلی جذاب وخواستنی شده بود...دایی دستم رو محکم تودستش

فشاردادوروبه دکترتارا پرسید:مهسا جان دیگه مشکلی نیست؟؟؟به بخش منتقلش کنیم....دکترتارامتفکرنگاهی به من کردودرجواب دایی گفت:اجازه بده عزیزم

اول چندتاآزمایش رو براش انجام بدیم بعد منتقلش میکنیم....تواین گیرودارازمدل صحبت کردن دایی ودکتر تارا هم متعجب بودم هم خندم گرفته بود....به سختی

لبخندی که داشت رولبم میومد رو جمع کردم....توتمام آزمایشات دایی کنارم بودوازکنارم جم نمی خورد...آزمایش خون...ام آرآی از سر....سونوی

رحم...عکس قفسه سینه...من فقط هاج وواج روی تخت دراز کشیده بودم وبه کمک پرستاری که تخت رو جابجا میکردوهمراهی دایی یک به یک آزمایشها رو

انجام می دادم....بعد دوساعت بلاخره به اتاق بردنم وروی تخت توی اتاق خوابوندنم....ازبس اینورواونورشدم واقعا خسته شدم ودیگه انرژی نداشتم....دلم

میخواست بخوابم وکمی انرژی بگیرم....دایی اومد کنارتختم صندلی گذاشت ونشست....باشرم گفتم ببخشید حسابی خستتون کردم...شما دیگه برین خونه

استراحت کنید امروز خیلی خسته شدید...دایی اخماش رو تو هم کشیدودستم رو تو دستش گرفت وبا انگشت شست پشت دستم رو نوازش کردو گفت:نه....خسته


romangram.com | @romangram_com