#جنون_انتقام_پارت_159

پدرام:آره...ولی اینو قبلا گفتم این که مژده نیست....اول بگم مژدگانی یک شام توپ تویک باغ رستوران توپه ها...البته بانامزد جونم...

اعصابم بهم ریخت وبی طاقت شدم:پدرام میگی یا قطع کنم....جون بکن چی میخوای بگی ،بعد مژدگانی بگیر...

پدرام:خیل خوب چراداغ میکنی....آماده ای...یک....دو..سـ........

_پدرامممممممممم.....بنال...خفم کردی...

پدرام:باشه...باشه آرام بهوش اومد....

یکهو از جاپریدم وسیخ ایستادم....جو...جونه من راست میگی؟؟؟؟!!!!!!!!!!

پدرام:آره جون داداش...بجون خودم بهوش اومد...الان پری ومادرش ومامان وهمه اونجان...منم اومدم خونه پدرت آرزورو ببرم....

سرم روبالا گرفتم:خدایا شکرت شکرت....نوکرتم به مولا....لبخندروی لبم پاک نمی شد...پدرام من الان حرکت میکنم میام بیمارستان...

پدرام:نه...نه سامیارفعلا نیا...خبرت میکنم...فعلا نباشی بهتره....

-ولی....آخه....

پدرام:ولی وآخه نداره ....باش...برادرمن اون تازه بهوش اومده باید آمادش کنیم برای دیدنت...باز ببینت شوک بشه چکار میکنی ها....صبرداشته باش خبرت

میکنم...

_پدرام...اون...اون مرتیکه هم اونجاس؟؟؟؟

پدرام باصدای ضعیفی جواب داد:آره...اون وکیلشه...بایدباشه...توخیالت راحت من حواسم شش دنگ بهشه...

دستام مشت شدوفکم منقبض....چرامن که مثلاشوهرشم ومحرمش نباید باشم واون نامردباشه....به خودم نهیب زدم....خودت کردی....زیرلب خداحافظی به

پدرام گفتم وگوشی رو محکم پرت کردم رو تخت وهمونجا نشستم وفکرکردم....فکروفکروفکر.....

*********************(*آرام)***************************


romangram.com | @romangram_com