#جنون_انتقام_پارت_158

ماساژت بدم..بیام.....موهات رو خشک کنم سرما میخوری...ناهار چی دوس داری درست کنم...*صداش مدام توسرم اکو میشد...اندام ظریؾ وبی نقصش

جلوی چشمام بودبالباسهایی که بی پروا میپوشیدوبدن سفیدش رو درمعرض دیدم میزاشت ومن چه ابله بودم که بی تفاوت به اون همه جذابیت وزیبایی پشت

میکردم وخودم روباکتی که ساعتی کار میکردسرگرم میکردم....آهی از حسرت کشیدم...به مردبودن خودم شک کردم که چطورهمچین لعبتی رو توی خونه

داشتم وباتمام نزدیکی که باهام داشت بی توجه ازکنارش ردمیشدم....خدایا کاش برگرده....فکربه بدن وهیکلش تمام حس های مردونم رو بیدارودلم روبیتاب

وبیقرارکردانقدرکه ازنبودونداشتنش داشتم دیونه میشدم...به طرؾ اتاقش رفتم وخودم روروی تختش انداختم...شاید اینطور فقط کمی از آتشی که داشت ازدرون

میسوزوندم آروم میگرفت...تختش هنوز هم بوی عطرتنش رومیدادوبالشتش هنوز بوی شامپویی که به سرش میزد...بویی مثل بوی گل رز.....عمیق بوکشیدم تا

بوی تنش رو به اعماق وجودم بفرستم....از بوی عطرش سرمست شدم...به شکم خوابیدم وبالشتش رو محکم تو بؽلم گرفتم وفشاردادم...چشمام روبستم

وتصورکردم بجای بالش خودش روتوی بؽلم گرفتم...ناخوداگاه سرم رو توی بالش فرو بردم وعمیق بوسیدمش....جدی جدی داشت میزد به سرم....تودلم دعا

میکردم زودتر بهوش بیادوازاون مهمتربهم فرصت بده...با همین فکرها خوابم برد....با صدای گوشیم چشمام روباز کردم....با همون لباسهای بیرون خوابم برده

بودوگوشیم توی جیبم بود....بیرون آوردم ونگاهی بهش انداختم...پدرام بود...دکمه سبزروی صفحه رولمس کردم وروی گوشم گذاشتم....صدای پدرام توگوشم

پیچید.

پدرام:کجایی پسر...چراتلفن خونه رو جواب نمیدی مگه خونه نیستی؟؟؟

_چراخونم....خواب بودم....چی میگی ؟؟؟؟سر صبح زنگ زدی آمارموبگیری که خونم یا نه؟؟؟

پدرام:سرصبح!!!برادرمن بد نیست یک نگاه به ساعت بندازی...ساعت نزدیک دوبعدازظهره!!!!با تعجب به ساعت دیواری توی اتاق آرام نگاه کردم...راست میگفت ساعت نزدیک دو بود....دست توی موهام کشیدم ونفسم رو باشدت بیرون فرستادم...چقدر

خوابیدم....وای...به پدرام گفتم :حالا ؼرض از مزاحمت....

پدرام:اولا من مراحمم...دوم انقدرحرؾ زدی یادم رفت ...میخواستم مژده بدم ومژدگانی بگیرم...

_مژده؟؟؟خاله رو آوردی خونه؟؟؟


romangram.com | @romangram_com