#جنون_انتقام_پارت_157

میدادم اونم با رضایت آرام...تااون راضی نباشه من نمیزارم حتی بهش نزدیک بشه....درسته سامیاراشتباه بزرگی کرده اما آرام هم بی تقصیر نبوده...حتی توهم

توی این آتیش مقصری...مطمئن باش من پاروحق نمیزارم....

آرش ازلای دندونهای کلیدشدش ؼرید:امیدوارم همینطورباشه که میگید...

بعدبدون خداحافظی یا حرؾ دیگه ای ازخونه بیرون رفت....پدردست لابه لای موهاش کشیدوزیرلب زمزمه کرد:مطمئن باش همینطوره....دستاش روروی

زانوش گذاشت وازجابلندشد.

پدر:من میرم بیمارستان...نمیخوام ثانیه ای آرام روتنها بزارم....

نفسش روپرصدابیرون دادوبطرؾ درخروجی رفت...هنوز ازخونه بیرون نرفته بودکه بلندپرسیدم:منم بیام؟؟؟

پدرکمی مکث کرداما بطرفم برنگشت همونطورکه دستش روی دستگیره دربودمحکم گفت:نه...تاخبرت نکردم دوروبرش نیا وازدربیرون رفت...

سرم رو تو دستام گرفتم....حکایتم حکایت دیونه ای بودکه سنگ تو چاه انداخته وحالا عاقل ها هم برای بیرون آوردنش موندن....دست پدرام روی شونم

نشست....

پدرام:پاشوداداش...پاشو بریم خونه....کلی کار دارم...فردامامان ترخیص میشه وبایددستی به سروگوش خونه بکشم...

لبخندزدم....خداروشکربلاخره خاله مرخص میشه...پدرام هم درجواب لبخند من لبش به خنده کش اومدوبازوم روگرفت وبطرؾ خودش کشید...ازجا بلندشدم

وباهم به خونش برگشتیم...بهش گفتم کارگر بگیریم خونه رو تمیز کنه...اما انقدرذوق خوب شدن خاله رو داشت که میگفت خودم میخوام خونه رو برا اومدن

مامانم آماده کنم...کمی بهش کمک کردم تاخونش رونظافت کنه...ناهارروهم ازبیرون سفارش دادیم تاشب خونش رومرتب کردیم....ساعت حدود ده بودکه بهش

گفتم من میرم خونم....هرچی اصرارکردکه تا بهوش اومدن آرام پیشش باشم قبول نکردم....مادرش داشت میومدخونه ومطمئن بودم بعدازشش ماه به تنهاییه

مادروفرزندی نیازدارند...سوار ماشین شدم وبه خونم برگشتم...پدرام بایک شرکت خدماتی برای نظافت خونه هماهنگ کرده بود....باورودم به خونه موجی از

خاطرات به ذهنم هجوم آورد...صدای آرام توگوشم میپیچید....*سامیاربیدارشوصبحانه....سامیاربرات قهوه ریختم بخورتا سرد نشده...سامیاردارم میام تومیخوام


romangram.com | @romangram_com