#جنون_انتقام_پارت_155
شرکت رفتم کرج...خودم می خواستم تنها باشه...آه...یک جورامتحان...قسم خوردم اگرشب به جشن نیادبی خیال انتقام میشم وباش زندگی
میکنم...امااگرمنودورزد،دورش میزنم....اون راجع به جشن هیچی به من یا شما نگفت واین یعنی دروغ یعنی بی اعتمادی یعنی دورزدن من....رفتم تو جشن با
ماسک مشکی ولنزمشکی وریش وسبیل بلندی که از یکی از دوستام که تاترکارمیکنه گرفتم با یک کت بلند...روی صندلی نزدیک در نشستم ومنتظرشدم
خوشبختانه چون بالماسکه بود کسی به ؼریبه بودنم گیرندادوهمون ماسک برای مخفی کردنم کافی بود....جشن شروع شدونیومد...ته دلم خوشحال بودم...اما
همین که از جام بلندشدم برم دیدم وارد شد با لباس وماسک طلایی....چشماش معرفش بود....ازرومیز نوشیدنی برداشت ورفت سمت یکی از میزها...فوری
ازجام بلندشدم وبه طرؾ میز نوشیدنی ها رفتم وجامی برداشتم وقرص هارو توش ریختم وحل کردم....اینا قرصهای جنسی هستن که طرؾ با خوردنشون
ازحال خودش خارج میشه وتمام اندام جنسیش تحریک میشه اما تو اون زمان خودش هیچی احساس نمیکنه وتویک خلع به سر میبره درصورتی که مؽزش قفل
واندامش از هوسش پیروی میکنن واین حالت تا دوساعت ادامه داره.....لیوان روبرداشتم وبه سرعت به طرفش رفتم وبهش تنه زدم شربتش ریخت وخودش هم
عصبانی شد...سریع شربت موردنظروبهش دادم...باشک نگام کرد وگفت ؼیر مجاز نیست با سر اشاره کردم نه....با حرص گرفت ورفت سمت میز...بعد چند
دقیقه یک دیلاق سرمیزش نشست وبعد کمی صحبت بلند شدو باعصبانیت میزرو ترک کرد...آرام هم با عصبانیت بیشتر نوشیدنی رو یک نفس بالا رفت وبعد
چشماش گرد شد...فکرکنم تازه فهمیدچی خورده...آخه قرصها تو مشروب بیشتروسریع تراثرمیکرد...ده دقیقه نشدکه ازجاش بلندشدوبه طرؾ طبقه بالا
رفت.....پشت سرش حرکت میکردم اما اون اصلا تواین دنیا نبود...وارداتاق شدونزدیک تخت زیر پاش خالی شد....گرفتمش وروتخت خوابوندمش.... همونی
که میخواستم شد....بعدازاینکه از هوش رفت وبعداتمام کارم باهاش،چندتا عکس ازش گرفتم وازاتاق بیرون اومدم.... درروقفل کردم وکلیدرواززیردرپرت کردم
داخل ومطمئن شدم که دست کسی بهش نمیرسه... ازخونه بیرون اومدم وتوی ماشینی که برای اون شب از نمایشگاه کرایه کرده بودم نشستم...نمیخواستم ردی
از خودم بزارم برای همین ماشین کرایه کردم....دو ساعتی میشد توی ماشین منتظربودم تا بلاخره دیدمش که به کمک یاشار ونازی سوارماشین شد ازهمون
فاصله هم معلوم میشد چقدرداؼونه....وقتی نازی پشت رول نشست وحرکت کرد خیالم راحت شد...برگشتم کرج واز عکس ها پرنت گرفتم وصبح هم اومدم
خونه...بقیش هم که شما بودید...اما...اما....تونقشه من دوماه کنارش بودن نبود....زندگی باهاش زیر یک سقؾ نبود....من قراربوددو سه روز بعد برم کانادا اما
romangram.com | @romangram_com