#جنون_انتقام_پارت_154
پدردوباره روی مبل نشست...من وپدرام وآرش هم نشستیم....آرش بدون مکث دست توی کیؾ بزرگ سامسونتش کردوشیشه ی قرصی که برام آشنا
بودروبیرون آورد بعدازاون یک بالماسکه مشکی ولنزهارو هم کنارش گذاشت...کیفش رو کنارمبل گذاشت وگفت:خوب....آقای سامیارراد...شروع میکنی یا من
شروع کنم...محض اطلاع قبل هرچیز باید بگم این وسایل روتو سویت کرج جا گذاشتی....
نتونستم جلوی این مردک رزل ساکت بمونم...دندونهام روتاجایی که میتونستم روهم فشردم تا کمی ازخشمم کم بشه...دستامومشت کردم ونفسم رو پرصدابیرون
دادم....کمی پلکموروهم فشاردادم تاتمرکز بگیرم...آرومترشدم...چشم بازکردم وخیره به آرش گفتم:خودم همه رو تعریؾ میکنم...نمیخوام زحمتش گردن کسی
بیفته...
روبه پدر گفتم:پدرجان...همه چیزروبهتون میگم...اماقبلش اعتراؾ میکنم که اشتباه کردم...پشیمونم ودنبال جبرانم....میدونم ناراحت میشید ...تابحال هیچی از
شما نخواستم اما الان میخوام خواهش کنم بعدازشنیدن ماجراپشتم روخالی نکنیدوبهم فرصت جبران بدید...اینکاروبرام میکنید؟؟؟؟؟پدرباتردیدنگام کردوگفت:اول باید بدونم قضیه چیه....بعد تصمیم میگیرم....اما میتونم قول بدم که اگرجاداشته باشه فرصت بهت میدم...
لبخندؼمگینی زدم وشروع به تعریؾ کردم:ازروزی که آرام رودیدم وفهمیدم دختررضاست توفکرانتقام رفتم....انتقام از دختر قاتل مادرم....هرکس میگفت
تصادؾ بوده من میگفتم قتل بوده چون راننده وضع مینی بوس رو میدونسته وبه جاده زده...پس صددرصدقتله....ازهمونجا دنبال انتقام بودم....روزی که فهمیدم
دخترعمه گم شدمه کینم دوبرابرشد....حرفای مادرم توگوشم زنگ میزدکه عمه ی گم شدت باعث جدایی من وپدرت شده....همش توفکربودم چطورانتقام
بگیرم...حالا که تو خونه پدرم وتو چنگمه کارم راحته....اما ازطرفی توجه بیش از اندازه شما برام مشکل ساز شدوبعدازاون همکلاسیش شاهین وخواستگاری
ؼیر مستقیم آرزوازآرام وبعدازاون هم عموی پری من مردم نگاه خریدانه رو میشناسم دیدم اگه نجنبم آرام از دستم رفته وانتقام بی انتقام.....بنابراین تصمیم
گرفتم اول به اسم خودم بکنمش تا خیالم راحت باشه که تو چنگمه....بعدشروع کردم با کم محلی وتند خویی اذیتش کنم...اما نقشه اصلی هنوز مونده
بود....توتعطیلات میان ترم،دوست مشترک آرام وپری جشن نامزدیش رو بصورت بالماسکه گرفته بود...پری نبودوبخاطرتعطیلات باداییش تو سفربودوازآرام
خواهش کرد که بجاش بره...من این اطلاعات رو از هک ایمیلش بدست آوردم...زمانی که پدرام برای کارهای شرکت به کانادا رفت....رحیم تصادؾ کردوبه
اون هوا آرزوهم از خونه دور شد بااین که از تصادفش ناراحت شدم اما این برای من بهترین فرصت شد...شما هم شیفت شب بودید..من هم به بهانه کاره
romangram.com | @romangram_com