#جنون_انتقام_پارت_152

پدرام:آب گرم روبازکن دوش بگیر...بیا صبحونه بخور...باید بریم خونه ی پدرت احضارشدی...دیشب رسیده...مستقیم اومده بیمارستان....آرش رفته بود

دنبالش....

اسم پدرکه اومد سرم رو چنان با سرعت بالا آوردم که احساس کردم گردنم رگ به رگ شد....با چشمای متعجب پرسیم:پدراومده؟؟؟چیکارم داره؟؟؟

پدرام:دوش بگیربیا...صحبت میکنیم...

آب گرم روبازکردم....پدرام همونطور که ؼرؼرمیکردرفت بیرون ودر حموم رو بست...هنوزصداش میومد:یک شب تنهاش گذاشتم....هم به خودش گندزده هم

به خونه....چشمت نمیبینه تواین دود....اه....

لباسام رو درآوردم وتوی سبدسرحموم انداختم ودوش گرفتم...حوله ی سفیدی روکه پدرام برام گذاشته بود دورکمرم بستم...درحموم وبازکردم....حموم درست

روبروی اتاق خواب پدرام بود....بیرون اومدم ورفتم تواتاقش ودروبستم...برام ازلباس های خودش گذاشته بود روتخت....یک شلوار جین ویک تیشرت جذب

سفیدبایک پیرهن آبیه چارخونه....لباس هاروپوشیدم ،دکمه های پیرهن روباز گذاشتم وموهام رو سشوار کردم وازاتاق بیرون اومدم....پدرام پنجره هاروباز کرده بودوحالاازاون دودو بوخبری نبود....رفتم توآشپزخونه...پشت میزنشسته بودولیوان چای توی دستش بودوخیره شده بودبه سینی که

رومیز بود....صندلی بیرون کشیدم وکنارش نشستم وچای توی سینی روبی تعارؾ برداشتم...خیلی بهش احتیاج داشتم...کمی از چای رونوشیدموصداش زدم...

-پدرام.....پدرام.....پد....را......م....

پدارم تکونی خوردوبطرفم برگشت:ای درد...حناق...چرا داد میزنی...نمیدونم خدا این حنجره توروازچی ساخته ....لامصب صدانیست...هی عربده میکشه....

کؾ دوتا دستم روبالا گرفتم به حالت تسلیم وگفتم:خوب بابا....چته؟؟؟؟رگباری بسته ول نمی کنه...ده بارصدات کردم نفهمیدی...مجبورشدم دادبزنم...معلوم

نیست کجایی...

پدرام متفکروباچشمای ریزشده نگام کرد وگفت:سامیار....این یاروآرشه یک چیزایی میدونه....ازپدرت خواست توروهم خبرکنه تادرحضورتوماجراروتعریؾ

کنه...فکرکنم همه ی داستان روبدونه....

ابروهام روتوی هم گره دادم ومحکم گفتم:خوب بدونه مثلا میخواد چه ؼلطی بکنه؟؟؟


romangram.com | @romangram_com