#جنون_انتقام_پارت_149
پدرام پوؾ کلافه ای کشیدوگفت:باشه بریم خونه من....زنگ میزنم ازیک شرکت بیان خونت رو تمیز کنن...
سوارماشین شدیم وبه خونه ی پدرام رفتیم....یک خونه صد متری نقلی با دوخواب وپذیرایی وآشپزخونه ی کوچیک....پدرام مثل من نیست همیشه به کم
قانعه....روی مبل توی پذیرایی خودم روانداختم وبا خستگی دست روی چشمام کشیدم....پدرام از آشپزخونه بایک سینی شربت اومدو کنارم نشست وسینی رو
روی میزجلو مبلی گذاشت....
پدرام:خوب میشنوم...
دست از روی چشمام برداشتم وبه پدرام نگاه کردم.....دودل بودم بهش بگم یا نگم....دل به دریازدم...تواین طوفان زندگی یکی بایدکنارم باشه وکمکم کنه
....عقل دونفر بهتر ازیک نفره....کمی چشماموروی هم فشاردادم ولبم روبازبونم تر کردم وشروع کردم به تعریؾ کردن.....ازاول...اززمانی که آرام رو
دیدم...از نقشم....ازکتک زدنش...از دلبستنم....از خواستنش...ازآرش وهدفش که رسیدن به آرامه....ازآرام که این روزا،مدام پسم میزد....گاهی گریه
کردم...گاهی دادزدم...گاهی پوزخند زدم وگاهی لبخند....سخت ترین جاش گفتن حرفهای خاله ثریاراجع به مادرم بودوتواین مدت پدرام باچشمهای گردودهن باز
حرفام رو گوش میکرد...حرفام که تمام شدبهش نگاه کردم...انگارتوشک بود....آروم زمزمه کردم:پدرام من آرام رو دوست دارم نمیخوام ازدستش بدم....بااین
حرفم پدرام پلکی زدوبعدمشتی توی صورتم زدکه ازشدت ضربش سرم به پشتی مبل خورد...دست روی صورتم گذاشتم...گرمی خون روروی صورتم احساس
کردم...دستم روزیربینیم کشیدم وخونش روپاک کردم...به پدرام که نفس نفس میزدنگاه کردم....
پدرام:چی بگم....سامیارمن به توی احمقه بی شعوره خره نفهم چی بگم......
_دستت دردنکنه....توجای داداشه نداشتمی...این کمکته!!!!
پدرام:کمک...به چیت کمک کنم...اصلا جای کمک گذاشتی...زدی دختره رو نابود کردی....حالا میخوای چه گلی به سرت بگیری؟؟؟هه...تازه میگه دوستش
دارم!!!!این دوست داشتنته وای به....لااله الاالله....
با ناامیدی بهش نگاه کردم وباؼم گفتم کمکم کن....پدرام کمی فکرکردوگفت:آرش یک چیزایی فهمیده...اون داشت راجع به تو تحقیق میکرد...احتمالا بوبرده
romangram.com | @romangram_com