#جنون_انتقام_پارت_148
-اما...اما آرام....من...من بایدازحالش باخبر بشم...من...من...
دکترتارا:باشه خودم باخبرت میکنم....بهوش اومد بهت زنگ میزنم...اما الان بهتره که بری...اینجانباش...
باصدای جیػ زنانه ازاتاق بیرون زدیم...پری بود که بیمارستان رو روی سرش گذاشته بودو هیچ کس نمیتونست آرومش کنه...تا چشمش به من افتاد به طرفم
حمله کردوبامشت به سینم میکوبیدومیگفت:تقصیرتوئه...چکارش کردی...چه بلایی سر خواهرم آوردی؟؟؟
پدرام بزورازمن جداش کردو روی نیمکت نشوندش...هنوز پری آروم نشده بود که صدای قدمهای محکم کسی توی سالن پیچیدو بعداز اون آرش که با خشم به
طرفم میومد. بهم نزدیک شد ویقم رو گرفت ودادزد:نامرد....نامرد....به ولای علی بلایی سرش بیاد دارت میزنم....اگه آرام از این بیمارستان سالم بیرون نیاد
زندت نمیزارم...
عصبانی شدم وبه عقب هولش دادم:برو گم شو....تو کی هستی که سنگ زن منو به سینه میزنی...
آرش:تا فردا طلاقش رو ازت میگیرم...حالا دیگه احتیاجی به رضایت تو نیست با حکم پزشک قانونی طلاقش رو میگیرم...
به طرفش خیز برداشتم که پدرام دستم رو محکم گرفت...تو صورتش داد زدم:تو گوه میخوری...تو ؼلط میکنی...مرتیکه رزل...من نمیدم.... طلاقش نمیدم...
پدرام دستمو کشیدوبه طرؾ خروجی کشوندم...صدای آرش رو شنیدم که دادزد:مگه دست توعه ...من میگیرم...میبینیم....میبینیم نامرد....
دستم روکشیدم تابرگردم وحساب این مرتیکه دیلاق روبرسم که پدرام دودستی دستموگرفت وازدربیرون کشید...واردمحوطه بیمارستان شدیم وروی یکی از
نیمکت ها نشستیم.....پنجه هامو توی موهام کردم ومحکم کشیدمشون....حالا چکارکنم...وامونده ودرمونده بودم....
پدرام:سامیارحرؾ بزن....بگو...به من بگو چکارکردی...شاید بتونم کمکت کنم....سامیاربهم اعتماد کن...
_اینجا نمیشه....مناسب نیست...بریم جای دیگه حرؾ بزنیم....این مرتیکه رو کی خبرکرد؟؟؟؟
پدرام:شرمنده داداش من خبردادم....فکرکردم وکیلشه بایدباشه...میخوای بریم خونت....اونجا خوبه...حرؾ میزنیم...
_نه....نه...اونجا ازدیشب بهم ریخته....کنارپله هاهم......
romangram.com | @romangram_com