#جنون_انتقام_پارت_146
پدرام نفسش رو پرصدابیرون دادوگفت:کتکش که زدی...من عقل دارم....دارم میبینم روگونش جای انگشتای یک مرده...کی میتونه این بلا رو سرش بیاره جز
تو....توروش دست بلند کردی....تواذیتش کردی...توی نامرد...
وسط حرفش دادزدم:به تو ربطی نداره...تو زندگی من دخالت نکن...
پدرام:آرام مثل خواهرمه...خواهرپریه...چطوربه من ربطی نداره؟؟؟
به بیمارستان رسیدیم...دیگه نموندم بقیه حرفای پدرام رو گوش بدم...ازماشین پیاده شدمو ودرعقب روباز کردم وآرام روتوآؼوش کشیدمو به سمت ساختمون
بیمارستان دویدم...پدرام هم درحالی که داد میزدوپرستار صدا میکردپشت سرم میدوید...
پام رو تو بیمارستان گذاشتم پرستارهاودکتر به سمتم دویدن وآرام روروی برانکار گذاشتن وبردن داخل اورژانس...به دقیقه نکشید که دکتربا عجله بیرون
اومد...بی توجه به من به سمت ایستگاه پرستاری رفت وبه مسئولش گفت هرچه سریعتر دکترتاراروپیج کنیدودوباره بدون اینکه نگاهی به من وپدرام هاج وواج
بندازه به اتاق برگشت....
بعدچند دقیقه دکترتارااومدبادیدن ما پرسید:اینجا چیکارمیکنید؟؟؟؟
درمونده نالیدم:دکتر آرام...آرام..باانگشت به اتاق اشاره کردم...دکترتارا بدون حرؾ به طرؾ اتاق دوید...آرام رو روی تخت ازاتاق بیرون آوردن وباعجله به سمت اتاق عمل بردن....دکترتارا دنبال تخت میدوییدودستورایی
میداد....
-خدایا...چرااتاق عمل؟؟؟؟چی شده؟؟؟
روصندلی وارفته نشستم...قلبم داشت سینم رومیشکافت....از استرس سرم نبض گرفته بود....پدرام باچشمای وزق شده پرسید:چی شده سامیار؟؟؟چرابردنش اتاق
عمل؟؟؟انقدروضعش خرابه؟؟؟
سری تکون دادم ازروی ندونستن وپنجه دستم روتوی موهام کشیدم...پدرام از من فاصله گرفت ومشؽول صحبت با گوشیش شد...نفهمیدم با کی حرؾ
میزنه....یک ساعتی بود که منو پدرام پشت دراتاق عمل بودیم ومنتظردکترتارا....بلاخره دکترازاتاق عمل اومد بیرون....باپدرام به سمتش رفتیم واز حال آرام
romangram.com | @romangram_com