#جنون_انتقام_پارت_141
میکردم....پدرام ومهرداد توی راهرو بودن باهاشون دست دادم وپدرام رومردونه توآؼوش کشیدمو باکؾ دست چند ضربه به پشتش زدم وبهش تبریک
گفتم....پرسیدم...
-الان خاله کجاست؟؟؟پیشش رفتی ؟؟؟خودت دیدیش؟؟
پدرام باشوق گفت:صبح که از خونه شما بیرون اومدیم بامن تماس گرفتن وگفتن مامان بهوش اومده با پری اومدیم بیمارستان....مامان روبه بخش منتقل
کردن....منو پری تا نیم ساعت پیش کنارش بودیم....مادرو مادر بزرگش هم با عمومهرداداومدن....چون پری خیلی خسته بود با مامانش فرستادم برن خونه
،مادربزرگ هم بنده خدا پادرد بود نمی تونست زیاد بمونه....حالا هم دکتر اومده داره مامان رو چکاپ می کنه ....از جریانات کم وبیش خبر داره...از وقتی
چشم باز کرده مدام سراغ تو رو می گیره....
تعجب کردم...خاله چراسراغ منو میگیره....باز پرسیدم:نگفت برای چی میخواد ببینم؟؟؟؟
پدرام:سوال کردم...گفت باید با خودت صحبت کنه!!!!!!!!
دراین حین دکتر از اتاق بیرون اومد...هرسه بطرفش رفتیم...دکتر بالبخندبه هرسه تامون نگاه کردوگفت:وضع جسمانیش عالیه....از نظر روحی کمی مشکل
داره که اونم زمان میخواد تابرطرؾ بشه....
هرسه ازدکترتشکرکردیم...پدرام روبه من کرد:سامیارتوبروداخل....مامان روبیشتراز این منتظر نزار....منوعمو اینجا میشینیم تا بیای بیرون .....
باشه ای گفتم وبه سمت اتاق خاله ثریا رفتم...تقه ای به درزدم ووارد شدم....خاله رو تخت نشسته بودو از پنجره ی بزرگ کنارش بیرون رو تماشا
میکرد....دروبستم نزدیک شدم وسلام کردم....اتاقش خصوصی بود...روی صندلی کنار تخت نشستم...دست خاله روتودستم گرفتم...خاله با چشمای اشکی بهم
نگاه کرد....
خاله:باورم نمیشه ژیلا از بین ما رفته باشه....اون ؼیرازدوست وهمکاریک جورایی خواهرم بود...تنها فامیل نزدیکی بود که داشتم.....میدونستم یک روز کله
شق بازیاش کاردستش میده....
romangram.com | @romangram_com