#جنون_انتقام_پارت_140

ؼلط زدم وپایین پله ها افتادم...پیشونیم به گوشه ی پله ی آخرخوردسوزشش روهمراه باگرمی خون روی پیشونیم احساس کردم جلوی چشمام تارشدو کم کم

تاریکی مطلق.......

*******************************(سامیار)*************************

دیشب مهمونی به من زهر شد....البته ؼیرازلحظه سال تحویل چون انقدرشورشو دارم که دلم میخواد همیشه توبؽلم باشه...برای همین لحظه سال تحویل بؽلش

کردم تا همیشه توی آؼوشم موندگاربشه...اما بعدازاون همش ازدستش حرص خوردم...دیگه کم آوردم...برای لمسش له له میزدم ولی این ؼرور لعنتی اجازه

نمی داد....ازطرفی جای خالی مادرم تو جشن مثل خاری جگرم رو سوراخ میکرد...آرشم که ازموقعیت سواستفاده میکردوؼیرتموداغ میکرد... دوست داشتم

بلایی سرآرام بیارم ودلمو خنک کنم....وقتی دیدم تو بؽل آرشه داشتم از خشم منفجرمیشدم بهش گفتم تا اسم من تو اون شناسنامه ی کوفتیته دور کس دیگه

نگرداما حرؾ تو گوشش نمیرفت....اون موقع که رو تراس صدای خنده هاشون رو شنیدم دلم میخواست انقدرآرش رو بزنم خون بالا بیاره اما بازم مراعات

مهمونام رو کردم...موقعی که باآرش خداحافظی کردوبازتوبؽلش رفت دیگه نتونستم تحمل کنم...کتی رو از خونه بیرون کردم تاباآرام تنها باشم...به معنی واقعی

دیوونه شدم....بعداز اینک خسته وبیرمق خودم رو کنارش انداختم تازه تونستم حالش رو ببینم...اصلا خوب نبود....رنگش مثل گچ سفید بودوآروم میلرزیدفکرکنم سردش

بود....اشک ازگوشه چشمش پایین میریخت...چشماشوبسته بود...میدونم نمیخواست منو ببینه....تمام گردن وسرشونه هاش کبود بود...کنارلبش هم ورم کرده

بود...با صدای گوشیم چشم از آرام برداشتم....پدرام بودومژده دادکه مادرش بهوش اومده....یعنی از کما بیرون اومده...براش خیلی خوشحال شدم....از وقتی

مادرم فوت کرده بود دلم میخواست حقیقت تصادؾ رو بفهمم اما تمام همراهی ها موقع تصادؾ خواب وگیج بودن ودرک درستی ازتصادؾ نداشتن واؼلب

میگفتن نفهمیدم چی شد؟؟؟تنها کسانی که بیدار بودن وهوشیارومیدونستن اون لحظه چه اتفاقی افتاده راننده،مادرم وخاله ثریا بود....برای همین دوست داشتم

بیداربشه وبگه چطوری حرؾ یک آدمه بی عقل وگوش دادن وبا ماشین داؼون دل به جاده سپردن....

باعجله دوش گرفتم وآماده شدم...آرام رو تو همون حال رها کردم واز خونه بیرون زدم....مطمئنم جون سخت ترازاین حرفاست که بخواد بلایی سرش بیاد...

باآخرین سرعت به طرؾ بیمارستان پدرم رفتم....بعداز پارک ماشین رفتم داخل... اکثرپرسنل بیمارستان میشناختنم...هرکس سلام میکردبه تکون دادن سراکتفا


romangram.com | @romangram_com