#جنون_انتقام_پارت_138

ازبازوم گرفت وبطرؾ بالا کشیدم...بزور روی پاایستادم...تمام بدنم گرگرفته بودومیسوخت مخصوصا زیر دلم....بطرؾ اتاق خودش کشیدم...چنان سریع راه

میرفت که من دنبالش تقریبا میدوییدم وبااین بدن که مدام دردش بیشتر میشد فقط ناله میکردم....باورودبه اتاقش منو روی تخت پرت کرد....بااین کاردردشدیدی

زیر دلم پیچیدکه باعث شدجیػ بلندی بزنموازدردناله کنم....نیش خندی زدوگفت:هنوز زوده برای ناله....جیػ وناله هاتو نگه دار به وقتش....بعد شروع به باز

کردن دکمه های پیراهنش کرد...

دیگه از دردبدنموزیردلم یادم رفت...از چیزی که تصور میکردم ترس به دلم افتاد...درسته بار اولم نبودولی اون بار من توحال خودم نبودم وچیزی احساس

نکردم اما الان هوشیارم وازفکرش هم تمام تنم میلرزه...من هنوز آمادگی رابطه باسامیارو نداشتم اونم با حالی که الان داره.....باترس وصدایی لرزون

گفتم:چی...چیکارمیخوای بکنی...سام...سامیارؼلط کردم...ببخشید....بزاربرم....بزار....

گوشه لبش به بالا کج شدو چشماش خمارشد...بهم نگاه کردوباصدای آرومی گفت:دیره برااین حرفا....امروز بهت ثابت میکنم سامیارمرده...مرددددددد....پیرهنش رودرآوردوهمین طورکه به طرؾ تخت میومددست برد سمت شلوارش...باترس بیشتری گفتم:

این مردبودن نیست این نر بودن فرق بین این دوتا...تومستی تو حال خودت نیستی نمیدونی چکارمیکنی...

خنده ای هستریکی کردوروی من خیمه زدو گفت:آره...من حیوون...من نر...میخوام توی زبون نفهم رو بشونم سرجات...مست نیستم اونقدرنخوردم که نفهمم

چیکار میکنم....

دست بردسمت تاپم دستمورودستش گذاشتم وملتمس گفتم:سامیار...خواهش میکنم...بزاربرم اشتباه کردم...دیگه کاری نمیکنم که ناراحت بشی بزاربرم....خوب...

سیلی توی گوشم زدو دادکشید:احمق من محرمتم....خودتو از من دریػ میکنی که بندازی تو بؽل اون پدرسگ...

باالتماس گفتم:نه...نه ...میدونم محرممی اما اینجوری نمی خوام ما تا چند روز دیگه ازهم جدا میشیم...خواهش میکنم....الانـ.....

دستشوروی دهنم گذاشت وباوحشی گری لباسامو توی تنم پاره کرد....

فریادمیزد:دستت نزنم که برای اون دیلاق دست نخورده بمونی...آره....آره....کورخوندی...کورخوندی.....

واقعا حالت عادی نداشت...احساس میکردم تودست حیوون درنده ای اسیرم وهرلحظه تنم پاره پاره میشه...تمام بدنم یخ کرده بود انگار توی قطب بودم...دندونام


romangram.com | @romangram_com