#جنون_انتقام_پارت_136

بااین حرؾ کتی رو به طرؾ درخروجی هول داد...مرتیکه سرصبح دیوونه شده....فکرکنم از بی خوابی زده به سرش شایدم ازبس ازاون زهرماری ها خورده

مؽزش ردداده......بی تفاوت شونه ای بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم...دیشب به اندازه کافی با کتی چزوندم حالااگه همدیگه رو بک شن هم برام مهم نیست...

هنوزدراتاق رونبسته بودم که درباضرب بازشدوتوصورتم خورد...دستم وروی صورتم گذاشتم وبادرد بلندگفتم:چته وحشی؟؟؟ کمی صورتم روبادست ماساژدادم

ودستم روبرداشتم وسرم رو بالا گرفتم وبه صورت سامیارباتعجب نگاه کردم....وا!!!!؟؟؟؟

این چرا این ریختی شده؟؟؟مثل ؼول سبز هالیوود شده بود...رگها ی گردنش بیرون زده بود...دستاش روانقدرباقدرت مشت کرده بودکه رنگ انگشتاش سفیدشده

بودورگهای دستش برای بیرون زدن از دستش تلاش میکردن...صورتش از قرمزی کبودشده بود...عرق روی پیشونیش نشسته بودوسینش از عصبانیت بالا

پایین می رفت...از حالتش ترسیدمو قدمی عقب رفتم...

سامیار:باآرش چه ؼلطی میکردی؟؟؟باهم چی میگفتین؟؟؟چی توگوشت میگفت که خندت جمع نمیشد؟؟؟چه وعده ای بهت داد که براش عشوه اومدی وپریدی

توبؽلش...هاااااان....هان رو چنان دادزدکه ازترس شونه هام بالاپرید....با چشمای گردشده نگاش کردم...

_تو دیونه ای....بخدادیونه ای...دیشب زیادخوردی زده به سرت...چراچرت میگی...آرش فقط یک دوسته همین!!!

باسیلی که روی گونم نشست چشمام رو روی هم فشردم ودستموروی صورتم گذاشتم...

سامیار:آره دیونم...توی کثافت دیونم کردی...پدرگور به گورت دیونم کرد...مادربدزاتت دیونم کرد...من دیونم ...دیوونم....

باتعجب نگاهش میکردم....چی میگه؟؟؟به مامان وبابام چکارداره؟؟؟نه...جدی مسته ها نمیفهمه چی میگه!!!

دیگه سکوت روجایز ندیدم وصداموانداختم پس کلم:به اونا چکارداری...چراتن وبدنه اون بیچاره ها روتوخاک میلرزونی...تواصلا دیدیشون...باهاشون تماس

داشتی که بخوان دیونت کنن...دهنت روببند...به چه جرئتی به مامان وبابام توهین میکنی....آشؽال....

سامیار:هوی..هوی..درطویله روببند...بفهم چی ازش بیرون میاد....ندیدمشون...نه...ندیده خوشیامو گرفتن وای که می دیدمشون....مادرت پدرموگرفت...پدرت

مادرمو کشت...توهم اومدی منو دیونه کنی...پرسه کامل شد...ولی کورخوندی انتقامه همشون رواز تو میگیرم.....نمیزارم دیونم کنی...میکشمت...میکشمت...


romangram.com | @romangram_com