#جنون_انتقام_پارت_135

باخنده از تراس اومدیم توخونه....باورودمون موج گرما توصورتم خوردوحس آرامش رو به تموم سلولهام تزریق کرد.....تقریبا همه ی مهمونها رفته

بودن....آرش هم خسته بود ومیخواست بره خونه واستراحت کنه... هرچی بهش گفتم بمونه وتو اتاق مهمون بخوابه قبول نکرد...تا پشت دردنبالش رفتم...بطرفم

برگشت ویکهو بؽلم کردو محکم تو بؽلش فشارم دادوروی سرم رو بوسیدو گفت تحمل کن عزیزم تا سه روزه دیگه همه چیز تموم میشه ومن بهت قول میدم

خوشبخت ترین دخترروزمین بشی...

ازحرفاش چیزی سر در نیاوردم....خودم رو از توآؼوشش بیرون کشیدم ومنگ وگیج نگاش کردم...خنده ای کردو لپم روکشیدوگفت :خیلی بانمکی دختر....شب

خوبی بود ممنون که امشب رو برام ساختی...مواظب به خودت باش وخدانگهدار....

بااین حرؾ ازدر بیرون رفت...مسخ شده به جای خالیش نگاه میکردموبه حرفاش فکر میکردم...اصلا یکجوری بود....نبود؟؟؟؟

باصدای سامیاربه خودم اومدم:منتظرکسی هستی؟؟؟؟درو ببندبیاتو....بعد باؼرؼر گفت مجنون شده...

حرفش رو شنیدم اما نمی خواستم خوشی شب رو به خودم زهر کنم بالبخنددرروبستم وبه طرؾ اتاقم راه افتادم... توخونه من وسامیاروکتی بودیم...همه رفته

بودن...ازکنارسامیارردشدم وبه سمت پله ها رفتم.... هنوزچندپله بیشتربالانرفته بودم که صداش رو شنیدم... مثل همیشه محکم گفت.

سامیار:آرام وایستا کارت دارم....

روی پله ها برگشتم به طرفش...اخماش تو هم بودودستاش مشت شده بود....

لبم روبازبونم ترکردم:ولی من با تو کار ندارم...الان هم بهتره بری پیش کتی تنها نمونه...

بااین حرؾ پاتندکردم به طرؾ اتاقم وبه عربده هایی که میکشیدواسمم رو صدا میکرد توجه نکردم...رفتم تو اتاقمودروقفل کردم...

لباساموبالباس راحتی که یک تاپ وشلوارک بودعوض کردم...حسابی خسته بودمو تشنه خواب....به سمت تخت رفتم که از عربده سامیاردستپاچه ازاتاق بیرون

اومدم وسرپله ها ایستادم...سامیارکیؾ کتی روبه سمتش پرت کرد.

سامیار:برو...کتی برو...الان اینجا بمونی شعله هام تورو هم به آتیش میکشه ومیسوزونه...برو...بروکتی تا بلایی سرت نیووردم....


romangram.com | @romangram_com