#جنون_انتقام_پارت_130
بااینکه برای پری از ته دل خوشحال بودم اما ؼم بزرگی تو دلم نشست....پری داره ازدواج میکنه ومن باید جدابشم...چه حکمتیه توکارت خدایا....دیگه نمی
تونستم اون فضا روتحمل کنم بؽض داشت خفم میکردبه بهانه شستن دستام ازشون فاصله گرفتم...بطرؾ دستشویی رفتم وداخل شدم....شیرآب روبازکردم
ومشت مشت آب به صورتم پاشیدم....وقتی پدرام که مرده ازدیدن سامیاروکتی اون حال باشه....من که زنم وعاشق حالم چی میشه؟؟؟
بعدازخشک کردن صورتم وتمدیدآرایش از دستشویی بیرون اومدم وچون کنار در خروجی بودم متوجه زنگ درشدم...بطرؾ در رفتم ودررو باز
کردم....بادیدن آرش پشت دراحساس کردم گمشده ام رو پیداکردم....بی اراده خودم رو توی بؽلش انداختم وگفتم:چه خوب کردی اومدی...امشب به یک دوست
نیاز دارم....
آرش کمرم رو به آرامی ماساژدادو گفت:منم فقط بخاطر تو اومدم...میدونستم تو این شرایط به یک دوست نیاز داری که از تمام ؼمات خبر داشته باشه.....
سرم رو از سینش جدا کردم وبه چشمای رنگ شبش چشم دوختم وبا لبخند گفتم:توبهترین دوستی هستی که تو این مصیبت خدا برای من فرستاده....
آرش دستم رو محکم تودستش فشردو گفت:امشب شب عیده ...بیاودرخواست این دوست رو قبول کن واجازه بده امشب رو باهم یک شب رویایی کنیم...بدون
فکر به اتفاقات ...بدون درنظرگرفتن سامیار....بدون فکربه موضوعهای ناراحت کننده...میدونم سخته اما ممکنه...بعدباچشمکی ادامه داد:هان...چی میگی؟؟؟
تعجب کردم...آرش چقدزرنگه که فهمید من از موضوعی دلگیرم...آرش ازچشمام حرفم رومیخونه...به پیشنهادآرش فکرکردم...خیلی سخته اما حالا که سامیاربا کتی خوشه من چرا خوش نباشم وزانوی ؼم بؽل بگیرم وخودم رو عذاب بدم....بادستم فشار خفیفی
به دست آرش دادمو گفتم:موافقم...بریم بترکونیم....
آرش سرمست خندیدوهمونطورکه دستم تودستش بود گفت:بریم...عروسک چشم رنگی...
گیج نگاهش کردم که باز هم بلند زد زیر خنده....باهم به طرؾ پذیرایی رفتیم وبعداز خوش وبش آرش با مهمونا وپدرام وپری کناراونا رو یک مبل دونفره
نشستیم...تمام مدت آرش دست منوتودستش گرفته بودانگارکه میخوان منو ازش بگیرن...جالبترازهمه نگاه سامیاربودکه ازاول مهمونی نگام
نمیکرداماحالاباچشماش داشت منو قورت میدادو مدام سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما چون به آرش قول داده بودم مستقیم بهش نگاه نمی کردموبه روی
خودم نمی آوردم که داره نگام میکنه.....
romangram.com | @romangram_com