#جنون_انتقام_پارت_129

روی مبل سه نفره نشستیم...سرم رو پایین انداختم روم نمیشد تو صورت دوستم که از خواهرم عزیزتر بود نگاه کنم وبگم چی شده که با حرؾ پری شوک زده

سرم روبالاآوردم....

پری:توبی معرفت بودی ومنو به حساب نیاوردی که با من دردو دل کنی....اما من مثل خواهرتم وباید میفهمیدم چی شده که مارو کنار گذاشتی.....خیلی به آرش

پیچیدیم تا رازت رو به منو پدرام هم گفت وخواست کمکش کنیم....من از شبی که فهمیدم چی شده عذاب وجدان گرفتم چون مقصراصلی من بودم...توبه

اصرارمن به اون مهمونی رفتی....آرش نمیخواست حرفی بزنه اما برای اینکه ازماجرای اون شب سردربیاره به کسی نیاز داشت تابانازی ویاشارراجع به اون

شب صحبت کنه ومنو پدرام از خدا خواسته قبول کردیم...

آب گلوم رو به سختی قورت دادم وگفتم:نه...نه پری....نه تقصیرتوئه نه نازی...سهل انگاری وبی توجهی خودم باعث شد این بلا سرم بیاد...شایدم لجبازی که با

سامیارکردم حالاهم گذشته ورفته تاچندروز دیگه دایی میادو منو سامیارهم از هم جدا میشیم....باحسرت نفسم رو بیرون دادم وادامه دادم:اینم تقدیر منه که

هرکسی رو دوست دارم باید از دست بدم...پری محکم منو تو بؽلش فشارداد...چشمم به پدرام افتادکه اخم بزرگی روی پیشونیش بودودستاش رو مشت کرده

بودوچشم به سامیاردوخته بودکه باکتی رومبل دونفره روبروی ما با فا صله زیاد نشسته بودن....

ازبؽل پری بیرون اومدم ....پری با ذوق دستاش رو بهم کوبیدوگفت:یک سورپرایز برات دارم.....

نگاه کنجکاومو بهش انداختم وپرسیدم:چی هست این سورپرایز؟؟؟؟

پری خنده بلندی کردودست چپش رو بالاآورد...توانگشتش یک انگشترظریؾ بود...بهت زده گفتم:ازدواج کردی.....

دوباره خندیدوگفت:ازدواج نه...نامزدکردم....چشماموریزکردموبهش نگاه کردم وپرسیدم:اونوقت باکی؟؟؟؟؟

دوباره قهقه زدوازسرخوشی دستاش رو بهم کوبیدو گفت:حدس بزن....

باناباوری به پدرام نگاه کردم که حالا توجهش به ما بودولبخندبزرگی روی لبش بود...لب زدم:باتو!!! پدرام!!!

پدرام بلند خندیدو پری رو توآؼوش کشیدوپیشونیش روعاشقونه بوسید.....


romangram.com | @romangram_com