#جنون_انتقام_پارت_128

نمیخوردوعملا من دربازکن شدم....باروشن شدن دربازکن بطرؾ در رفتمودررو باز کردم....ازدیدن کسایی که پشت دربودن دستم روجلوی دهنم گرفتم تااز

خوشحالی جیػ نکشم... با پریدن پری تو بؽلم نتونستم طاقت بیارم وبلند زدم زیر گریه نمی دونم گریم ازخوشحالی بودیا ؼمی که تو دلم انباشته شده بود....انقدر

صدای گریه منو پری بلند بود که با وجود صدای بلند آهنگ بازم اکثرمهمونها نگاهشون به ما بود...پدرام جلو اومدویک دستش رو پشت پری ودست دیگش رو

پشت من گذاشت وگفت: بهتر بریم داخل اینطوری هم صدای بلندآهنگ مردم رو اذیت میکنه هم صدای گریه شما دوتا....برو پری جان...برو داخل....

پری ازمن جداشد ودستی زیر چشماش کشیدوسری به تایید تکون دادوبازوی من رو محکم تودستش گرفت وباهم به سمت پذیرایی رفتیم....دراین حین به طرؾ

پدرام سربرگردوندمو گفتم:ببخشید آقا پدرام ازذوق پری یادم رفت به شما سلام کنم وخوش آمدبگم...

پدرام خنده ی نمکینی کرد:نه بابا...این حرفا چیه؟؟؟تو که حق داری...یکی دیگه باید به من خوش آمد بگه که متاسفانه جلوی در برای استقبال هم نیومد....مثل

اینکه سرش خیلی شلوؼه.....

ؼمگین نگاهش کردم...حالا توپذیرایی بودیم وپدرام داشت با مهمونها که اؼلب یافامیلشون بودندویاهمکاراشون احوالپرسی میکرد...اما سامیاروکتی بیخیال از

دنیا تو حلق هم داشتن صحبت میکردن ومیخندیدن....حتی متوجه حضورپدرام وپری هم نشدند....پدرام وپری مسخ شده اون دوتا رو تماشا میکردن تا اینکه

پدرام به خودش اومدواز توپیش دستی روی میز که برای پذیرایی گذاشته شده بود پرتقالی برداشت وبه طرؾ سامیار پرت کردو همزمان گفت:هوی....جناب

دکتر...چی دیدی که مارو فراموش کردی؟؟؟؟من که چیز جالبی دوروبرت نمیبینم که بخواداینطورازخود بیخودت کنه!!!!سامیارپرتقال رو تو هوا گرفت وجواب داد:کوفت...چته رم کردی؟؟؟دیدن چیزی که من میبینم چشم بصیرت میخواد که تو نداری....

پدرام:چیزی که من کنار تو میبینم چشم انسانی هم براش زیاده چه برسه بصیرت که باید پاک باشه...

سامیار:ناپاک تراز این هم تو جمع ما هست....اینقدر ناپاک که کتی دربرارش قدیسس...

کنایه حرؾ سامیارروگرفتم وبرای اینکه بحث بالا نگیره رو به پدرام که بااخم به سامیارنگاه میکرد گفتم :پدرام بیاباپری بشین تابرات شربت بیارم...بعدازاین

همه دوری منوپری کلی باهم حرؾ داریم ونگاه ملتمسم رو به پری دوختم.

پری التماس نگاهم رو خوندو بازوی پدرام روگرفت وگفت:آره پدرام جون بریم بشینیم منم خسته شدم ازبس سرپا بودم....بلاخره پدرام رضایت دادوباهم کناری


romangram.com | @romangram_com