#جنون_انتقام_پارت_124

روزهای دیگه کسل باشم....یک دوش مفصل گرفتموبیرون اومدم...موهام روبادقت سشوارکردم ودورم ریختم...یک شونیزآستین بلند آبی بایک شلواردمپای

مشکی پوشیدم وازاتاق بیرون اومدم....به آشپزخونه رفتم وچای سازروبه برق زدم ونون توی تسترگذاشتم....بایدزودترصبحونه میخوردیم چون تایک ساعت

دیگه کارگرها میان برای نظافت خونه وآماده کردن وسایل برای مهمونی شب....من هم بایدسفره هفت سین روبچینم...دوماه از اومدن من به خونه

سامیارمیگذره وبابرگشت دایی باید قیدسامیاروبزنم واین بزرگترین کابوس این روزامه...بااینکه تو این دوماه برای سامیار واقعا یک خدمتکاربودم نه بیشتراما

همین هم برام لذت بخش بود...ازاین که تواین مدت نتونستم نظرسامیاروتؽییربدم افسرده شدم واز خودم ناامیدشدم.....نمی دونم چطور به دایی بگم که از پس این

کار هم بر نیومدم...احساس میکنم خیلی بی عرضم...می دونم حال واحوال این روزام هم مال همین افسردگیمه..تازگی اشتهام به ؼذا کم شده واصلا میلی به ؼذا

ندارم بیشتردلم میخواد بخوابم.....ازهمه عجیب ترکششیه که به سامیاردارم....بوی تنش بهم آرامش میده....البته اون به من نزدیک هم نمیشه برای همین

مجبورشدم وقتی سرکاربودازتواتاقش یکی ازپیراهن هاش رو برداشتم وبه اتاقم بردم وزیر بالشتم قایم کردم تاهروقت خواستم بوش کنم،هرشب بابوی سامیار

بخواب میرمواین برام لذت بخشه...این حسم برام خیلی عجیبه....بااینکه سال نو میشه اما برعکس هرسال امسال هیچ اشتیاقی برای سال جدیدندارم....یکی

بخاطرنبودمامان وباباویکی هم بخاطرسامیارکه هرکاری میکنم بازم نسبت بهم بی تفاوته واز موضعش عقب نمیره...برای اینکه منونبینه شبها دیرمیادخونه

واکثربوی ادکلنی رو به همراهش میاره که برای منه عاشق نوید مرگ میده....باصدای آلارم تستر به خودم اومدم ونون ها رودرآوردم وروی میز

گذاشتم...چایی دم کردم وبقیه وسایل صبحونه روروی میز چیدم ورفتم سامیارروصداکنم...طبق معمول همیشه دوش گرفته وبایک شلوارک به شکم روی تخت

خوابیده بودبااجازش واردشدموروی تخت رفتم ومشؽول ماساژ بدنش شدم... ازروزی که ماساژش دادم خوشش اومدو الان دوماهه که صبح ها باماساژبدنش به

دسته من خستگیش رو میگیره وازجاش بلند میشه...درحین ماساژدادن مدام نفس عمیق میکشیدمو عطرتنش روباولع به ریه هام میکشیدم...بعدازبیست دقیقه

ازجاش بلند شدو باهم به طرؾ آشپزخونه رفتیم...پشت میزنشست ومن براش چایی ریختم وجلوش گذاشتم....ازمیزفاصله گرفتم تابرای خودم چایی بریزم که

یک دفعه احساس سرگیجه شدیدکردموجلوی چشمام سیاه شد...سریع دستم روبه صندلی گرفتم تا نیوفتم....سامیاربه سرعت کنارم اومدودستش رودورکمرم حلقه

کرد....بوی تنش زیر بینیم خوردواحساس کردم دوباره جون گرفتم....حالم بهتر شدوسیاهی چشمام ازبین رفت وسرگیجم هم کم کم آروم شد....


romangram.com | @romangram_com