#جنون_انتقام_پارت_123
زدم میکنه....
دخترباسلیقه،خونه دار،دوست داشتنی وخواستنیه وهمین تپش های این روزای قلبم منوبیشترمیکنه واین منومیترسونه....تازگی احساس میکنم روش حساس شدم
ودوست ندارم ازحریم من پابیرون بزاره....دوست دارم زیرچترخودم باشه وکسی نزدیکش نشه....وای وای وای...نمیدونم چی به سرم اومده...یکجوری
معتادتوجه ها وخمارچشماش شدم واین داره ازدرون وبیرون نابودم میکنه...عجیبه تازگی احساس میکنم آرام یکجورایی شده یا من خیلی روش حساس شدم....به
خونه که میرسم پشت سرم راه میره ومدام نفس های عمیق میکشه....تازگی ها هروقت میبینمش کسل وخواب آلوده ....فکرکنم افسردگی شدیدگرفته چیزی که
من میخواستم اما الان نمیدونم چرا بی قرارم ودلنگرون....ای خدا دارم دیونه میشم.... بین عقل واحساسم گیرکردم..بازاررفتم وخرید کردم برای خودم کت
وشلوارزرشکی باپیراهن سفید و یک پیرهن به رنگ دودی باآستین سه ربع ویقه قایقی که بالاتنش از جنس گیپور بودوتماما روش کار شده بودوبلندیش تامچ پا
بودروتوی ویترین دیدم وازش خیلی خوشم اومد...به فروشنده گفتم سایز کوچیکش روبرا بیاره وبرای آرام خریدم...فکرکنم توتنش قشنگ باشه وبهش
بیاد....بااین فکر لبخند روی لبام اومد...دلم میخوادعکس العملش رو نسبت به این لباس بدونم... برق نگاش رووقتی هیجان زده میشه دوست دارم....کارهام
روتو شرکت سریع انجام دادم...شرکت ازفرداتا سیزده روزدیگه تعطیله وباید به حسابها رسیدگی میکردم وحقوق وعیدی کارمندهارومیدادم....خیلی سرم شلوغ
بودبااینکه پدرام هم پابه پام کارمیکردوسعی میکردکمک کنه تاکارمون زودتر تموم بشه امابازهم تادوازده شب تو شرکت بودیم...امشب حتی وقت نکردم پیش
کتی برم گرچه تازگی هیچ میلی بهش ندارم وفقط برای گذرزمان میرم پیشش وهرچی اون دوروبرم میچرخه من نسبت بهش بی میل ترمیشم...خسته ودرمونده
باپدرام ازشرکت بیرون زدیم باهم خداحافظی کردیم وازهم جداشدیم....پدرام باخنده گفت فردابرای منوآرام یک سورپرایز داره وخوشحال بودکه بعدازسه ماه
آرام رو میبینه وازبی قراری پری برای آرام گفت وازبی معرفتی من....خسته ترازاونی بودم که بخوام به حرفاش گوش بدم یابراش توضیحی بدم برای همین
سرسری خداحافظی کردم وبه طرؾ خونه پرواز کردم.....خونه توی سکوت بودوفهمیدم آرام خوابه بسته های توی دستم وتوی پذیرایی روی مبل گذاشتم وبه
طرؾ اتاقم رفتم وبعدازتعویض لباس ودوش گرفتن خودمو روی تخت ولوکردم وتوکسری ازثانیه خوابم برد.***********(آرام*)**************
صبح باتابش نورخورشید توی اتاق چشم بازکردم....به ساعت نگاه کردم حوالی هفت بود....ازروی تخت بلندشدم وبه حموم رفتم....دوست نداشتم امروز هم مثل
romangram.com | @romangram_com