#جنون_انتقام_پارت_122
شد...خدایا...این دختر عجوبه ایه...باکاراش روز به روزبیشتر خودش رو تو دلم جا میکنه....کرم رو گذاشتم ادکلن زدم واز اتاق بیرون اومدم...سعی کردم از
دیشب چیزی به روی خودم نیارم...بعداز خوردن صبحونه مفصل وطبق معمول برداشتن پلاستیک مؽزی که آرام هرروز به زور بهم میدادازخونه بیرون اومدم
ودروقفل کردم وبه سمت شرکت رفتم....توشرکت هم هواسم مدام پی آرام میرفت واین چیزی نبود که من میخواستم....من نباید وابسته بشم....باید ترکش کنم این
آخرین ضربست....
دوماه ازرفتن پدرواومدن آرام به خونم میگذره...تواین مدت هروقت پدرزنگ زدوسراؼش رو گرفت بهونه ای آوردم ودست به سرش کردم...چندبارپری
ودکترتاراهم احوالش روپرسیدن وخواستن ببیننش اما مخالفت کردم....به معنی واقعی زندانیش کردم....حتی اجازه نمیدادم پدرام به خونم بیاد....احساس میکردم
آرام ساکت وگوشه گیروافسرده شده....منم همین رومیخوام که روح وجسمش روباهم ازبین ببرم...اما تواین مدت برای من کم نزاشت ومثل پروانه دورم
میچرخیدومن روی خوش نشون نمیدادم....بااینکه تودلم طوفان خواستنش بیدادمیکنه امامن همچنان مقاومت میکنم....از اون شب کذایی هرشب بعدباشگاه به
خونه ی کتی میرم تا خودم وحس مسخرمو آروم کنم تادربرابرآرام ضعیؾ نباشم....شبها نیمه شب میرم خونه که آرام بخوابه ومن وسوسه کنارش بودن رو
نداشته باشم...اوایل شام درست میکردوبیداربه انتظارم مینشست....اماجدی ومحکم بهش گفتم دلم نمیخوام شبها جلوی چشمم باشه وبهتره که بخوابه....با اینحال
صبح ها نمیتونم ازماساژانرژی زایی که با دست های کوچیکش بهم میده بگذرم .....دیروز پدرتماس گرفت وگفت تا چندروز دیگه برمیگرده تامثل هرسال باهم
بریم ویلای شمال....ازآرام پرسیدکه مثل همیشه پیچوندمش....فرداشب با زمستون خداحافظی میکنیم وبه پیشواز بهارمیریم....طبق قرار هرسال جشن نوروز
توخونه من برگزار میشه ازوقتی ازکانادا برگشتم به خواست مادرم مراسم هرسال خونه ی من بوده وتمام دوستان وآشنایان هم میان ومن میزبان این جشن
باشکوهم....جای مادرم امسال خیلی خالیه هرسال با خاله ثریا ازدوروزقبل میومدن خونم وهمه کارها رو انجام میدادن ومن ازهمه لحاظ خیالم راحت
بود.....امسال هم بخاطر مادرم نمی خواستم جشن برگزارکنم اما یادم اومدکه مادرم میگفت این جشن روخیلی دوست دارم ودوست دارم حتی اگرنبودم بازم
برگزاربشه....اون موقع رو ترش کردم وازمادرم بخاطرحرفش دلخورشدم... اما حالا باید به اونچه دوست داره عمل کنم...چند کارگر خبرکردم وتمام مایحتاج
جشن وسفره هفت سین رو به کمک عمو صفروپدرام آماده کردم وبه خونه بردم واز آرام خواستم به سلیقه خودش درست کنه....میدونم که مثل همیشه شگفت
romangram.com | @romangram_com