#جنون_انتقام_پارت_121

-هیچی...تو همینطور بخواب...من فقط کمی ماساژت میدم....

سامیارقهقه ی بلندی زدو سرش روبلندکرد:آخه...توبااون دستای کوچیک وکم جونت چطوری میخوای عضله های سفت ومحکمه منو ماساژ بدی....

-امتحان میکنم...امتحانش که ضررنداره...ازپسش برنیومدم میرم بیرون....

سامیار:آره بیا امتحان کن برا خنده بد نیست...اما اگر نتونستی بلایی به سرت میارم که دیگه هیچ وقت ادعای بزرگی نکنی....

راستش با تهدیدش دلم ریخت اما خودم وجمع وجورکردم من آرامم....شکست نمیخورم....توآرایشگاه ازمامان ماساژ رو یاد گرفتم...یک تخت داشت برای خانوم

های پولداری که پیشش میومدن ومامان ماساژشون میداد ودرقبالش پول میگرفت....مامان تودستاش یک گرمای خوشایندداشت که باعث آرامش میشد برای

همین همیشه برای ماساژمیومدن پیشش...یک چند بارهم من کار مامان وانجام دادم وفهمیدم دستای منم به خوبی مامانه....خداکنه درست باشه ورواین ؼول بی

شاخ ودم اثر کنه....به طرؾ میز آیینه رفتم وکرم ماساژ سامیارروآوردم ازتخت بالا رفتم....پاهام رو دوطرؾ بدنش گذاشتم وزانوزدم و نشستم...کمی از کرم روی کمرش ریختم

وکمی هم به دستام زدم تاخوب نرم وسربشن...

بسم الله گفتم وشروع کردم به ماساژ دادن...بدنش واقعا سفت بودواین باعث میشد کؾ دستاوانگشتام دردبگیره اما بی توجه به درد دستام با تمام قدرت ماساژش

میدادم...بعدازتقریبا چهل دقیقه احساس کردم دستام داره میشکنه...بلندشدم وازتخت پایین اومدم وصداش زدم اما جواب نداد...سرم رو خم کردم ونگاش کردم

خواب بود....آروم وبی سرو صداازاتاقش بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم دستامو شستم وکمی شام خوردم بقیش رو هم توی یخچال گذاشتم....آشپزخونه

روجمع وجورکردمورفتم تو اتاقم....ازبس ماساژ داده بودم حسابی خسته شدم..مسواک زدموخودم رو توی تخت انداختم...سرم به متکا نرسیده خوابم برد.

**************سامیار*************

باصدای آرام که به درمیزد چشم بازکردم....احساس میکردم یک روزکامل خوابیدم سرحال وپرانرژی بودم....ازجام بلند شدم وبه حموم رفتم ودوش

گرفتم....ازحموم بیرون اومدم ولباساموپوشیدم...کنارمیزآیینه رفتم تاادکلن بزنم چشمم به کرم ماساژم افتادکه جلوی ادکلن هام بود...من همیشه پشت ادکلن هام

میزاشتمش...تودستم گرفتم وکمی فکرکردم تمام دیشب توذهنم مرورشد...آرام...دستاش...گرمای فوق العاده ای که دستاش به بدنم منتقل کردوباعث آرامشم


romangram.com | @romangram_com