#جنون_انتقام_پارت_120
خودم توی یک فنجون ریختم با یک تکه کیک شکلاتی که خودم درست کرده بودم تو سینی گذاشتم وبردم توی پذیرایی روی مبل لم دادم وتلویزیون روروشن
کردم وجرعه جرعه قهوه رومینوشیدم که صدای بازشدن قفل دراومدوبعدسامیارواردشد....منو که تواون حال دید سوتی زدو گفت:یکم خودت روتحویل
بگیر....ضعؾ نیاری؟؟؟؟
با تعجب وچشمایی گرد نگاش کردم...خب خسته شدم خواستم کمی رفع خستگی کنم چرااینطوری میگه؟؟؟؟؟؟
همینطورکه به طرؾ پله ها میرفت بلندگفت:یکی هم برای من بریزوازپله ها بالا رفت.
ازروی مبل بلندشدم وبه آشپزخونه رفتم وبراش یک فنجون قهوه ریختم وبه پذیرایی آوردم...دوباره نشستم وبقیه قهوه ام روکه تقریبا سردهم شده بود با کیکم
خوردم...بیست دقیقه گذشت اما از سامیارخبری نشد...قهوه هم دیگه سردشده بودوقابل خوردن نبود....بلند شدم وبه طرؾ اتاقش رفتم...پشت درایستادم
وچندضربه به درزدم...باصدای بم ومردونش که دلم رو میلرزوند گفت بیا تو....دروبازکردم وداخل شدم...سامیاربایک شلوارک وبالاتنه لخت روی تخت به
شکم خوابیده بودوکؾ دستاش روی هم زیرچونش بود... موهای خیسش نشون میدادکه حموم بوده...آروم به طرفش رفتم کنار تخت ایستادم.......
لبم رو بازبونم ترکردموپرسیدم:مشکلی پیش اومده...(انگشتاموتوهم پیچ وتاب دادم)آخه قهوت یخ کرد نیومدی...اگه میخوای برات بریزم بیارم اینجا؟؟؟؟؟؟
سرش رو از رو دستاش بلندکردوصورتش رو به طرؾ من چرخوندونگاهی ازسرتاپام انداخت ودوباره به حالت اول برگشت وسرش روروی دستاش
گذاشت....آب دهنم رو پرسروصداقورت دادم که صداش به گوشم رسید.
سامیار:امشب سنگین کارکردم بدم درد میکنه کمی استراحت کنم میام...
-ام....چیزه...میدونم با من مشکل داری اما اگر اجازه بدی کمکت کنم؟؟؟؟
سامیارپوزخندی زد:تو.....توچکارمیتونی بکنی؟؟؟؟برو بچه بزاراستراحت کنم....
-حالا اجازه بده امتحان کنم....چیزی که نمیشه فوقش بعدش استراحت میکنی...
سامیارپوؾ کلافه ای کشید:خیلی خوب...بگو باید چکار کنم....
romangram.com | @romangram_com