#جنون_انتقام_پارت_119
سامیاربیادوناهاروبکشم....دستموروی میز گذاشتم وباانگشتام یواش یواش روی میزضرب میزدم که صدای بازشدن قفل دراومدوسامیارواردخونه شد.....ازپشت
میز بلندشدم وبه سمت دررفتم...لبخندی روی لبم نشوندم وسلام کردم...سامیاربا دقت به اطراؾ نگاه کردوبعدچشمش روی من ثابت موند....از اینکه ازدیدن من
خشک شده بودوحتی پلک هم نمیزد خندم گرفت... دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تابتونم خندم روکنترل کنم وسرم رو پایین انداختم...باسرفه ی مصلحتی که
سامیارکردسرم روبالا گرفتم وبهش نگاه کردم...سعی میکردم تو چشماش نگاه نکنم....دستم رو به طرفش دراز کردم وکیفش رو گرفتم وروی جالباسی
گذاشتم....سامیاربا پیشونی عرق کرده بادهن باز به من نگاه میکرد...بالبخند بهش گفتم برو لباساتو عوض کن دستاتم بشورتا من ناهاروبکشم...باهمون لبخند به
طرؾ آشپزخونه رفتم...سامیارچنددقیقه توهمون حالت موندوبعددستی توی موهاش کشیدوبه طرؾ اتاقش رفت....برنج روتوی دیس کشیدم وروی میز
گذاشتم...قورمه سبزی روهم توی دوتا خورش خوری کشیدم وروی میز گذاشتم ودوغ روهم ازتوی یخچال درآوردم وروی میز گذاشتم.... .سامیار وارد
آشپزخونه شدونگاهی به میزکردوبدون حرؾ یا تؽییر حالتی سرمیز نشست ومشؽول خوردن شد....من هم نشستم وبرای خودم کمی برنج ریختم وباکمی قورمه
سبزی مشؽول شدم...هیچ کدوم حرفی نمیزدیم حتی به هم نگاه هم نمی کردیم....سامیارباولع ؼذا میخورد..خندم گرفته بودحرؾ نمیزدومثل کوه یخ بوداماباشکمش وؼذاتعارؾ نداشت وحسابی از خجالت شکمش درمیومد...بعداز خوردن ؼذاازسرمیز بلندشدوبی توجه به من به پذیرایی رفت وجلوی تلویزیون نشست
ومشؽول تماشاشد... گولاخه ؼولتشن یک تشکرهم نکردبی تربیت....
ازسرمیزبلندشدم ومیزرو جمع کردم،ظرفاروشستم وآشپزخونه رو جمع وجورکردم وبه طرؾ اتاقم رفتم....روی تخت دراز کشیدموبه سقؾ خیره شدم...دنیای
بدون ارتباط خیلی سخته...از هیچ کس خبرندارم حتی نمیدونم پری ازسفربرگشته یانه....دلم براش تنگ شده برا ی خاله برای مادربزرگ...برای کل کلای من
وپری خنده های ازته دلمون...آه خدایا چی به سرم اومد...تاوان کدوم گناه نکرده رو دارم پس میدم....با این فکر ها بخواب رفتم....ازصدای در
چشماموبازکردم....هواتاریک شده بودواتاق توتاریکی فرو رفته بودباوحشت بلندشدم وکلید برق روزدم ولامپ روروشن کردم....نفس آسوده ای کشیدم وبه
دستشویی رفتم...دست وصورتم روشستم وتوی آینه موهام رومرتب کردم...ازاتاق بیرون اومدم... فقط دیوارکوب پذیرایی روشن بودوخونه کمی ترسناک
بودسریع تموم کلید برق هاروزدم...خونه کامل روشن شد...سامیاررفته بود باشگاه بدن سازیش...ازتنهایی حوصلم سررفت تلویزیون هم چیزی نداشت برای
همین به آشپزخونه رفتم وخودم روبادرست کردن شام وچند نوع دسرسرگرم کردم...برای شام لازانیا درست کردم...وقتی کارم تموم شدقهوه درست کردموبرای
romangram.com | @romangram_com