#جنون_انتقام_پارت_118
های برجستش بیشترازهمه توچشم بودهمچنین لبهاش که بیشترمیخوردپروتزباشه...سامیارکنارمادرش ایستاده بودودستاش روسینه جمع بودوبا اخم به دوربین
نگاه میکرد....برعکس دایی وزنش این معلوم نیست به کی رفته باگره ی ابروهاش...عکس روسرجاش گذاشتم...این اتاقه کارسامیاربود...ازاتاق کارش هم
بیرون اومدم ودرروبستم...دلم گرفت اتاق من ازهمه کوچکتر بودودلگیرتر...پوزخندی به خودم زدم...دختر یادت رفت اون اتاق مستخدمه نه زن خونه...باشونه
های آویزون ازپله هاپایین اومدم وبه طرؾ درشیشه ای که توی پذیرایی بودوبه تراس میرسیدرفتم...بابازکردن درازچیزی که میدیدم خشک شدم ودهنم باز
موند....یک تراس ده دوازده متری که توش یک میزوچهارصندلی سفید رنگ فرفوژه بود...اینطرؾ هم چند گلدون تزیینی بزرگ بود....دورتادورتراس نرده
های استیل که بینشون شیشه های ضخیم کارشده بود...جلورفتم دست به نرده ها گرفتم تقریباتاکمرم بودکمی خم شدم وپایین رو نگاه کردم...وای..وای...ازاین
بالاکه به پایین نگاه میکردی یک خوؾ عجیبی سرتا پات رومیگرفت...احساس میکردم زانوهام داره میلرزه....سریع عقب اومدم دست روی سینم گذاشتم وچند
نفس عمیق کشیدم...ازتراس بیرون اومدم ودرو بستم به طرؾ آشپزخونه رفتم...درفریزروبازکردم ویک بسته گوشت وسبزی برداشتم وبیرون گذاشتم
...پیازخوردکردم وهمراه گوشت تفت دادم...سبزی روهم تفت دادم وبهش اضافه کردم...لوبیا شستم وریختم توش وکمی هم آب اضافه کردم...جوش که
اومدزیرش روکم کردم تا به دل بجوشه وپخته بشه...برنج خیس کردم وکنارگذاشتم هنوز برای درست کردن زود بود....کمی به دورو برم نگاه کردم بهتره کمی
به سرووضع خونه برسم...اول میز صبحونه رو جمع کردم وبعد مشؽول نظافت خونه شدم...خیلی کثیؾ بودخوب خونه مجردی بوددیگه...بخصوص اتاق
سامیار...همه جارودستمال وجاروکشیدم....آشپزخونه روطی کشیدم وکمی داخل کابینت هارو مرتب کردم...یکی از کابینت ها که فقط داروهای گیاهی
بود...بعضی هاش رو به لطؾ مامان که همیشه برای بیماری ماازاونها استفاده میکردمیشناختم اما بعضی هاش هم اصلا نمی دونستم چی هست وبه چه کاری
میاد.....ادویه خورشت رو اضافه کردم وبرنج رودم کردم سالاد هم درست کردم....
حسابی خسته شدم به ساعت نگاه کردم...یک بودبه طرؾ اتاقم رفتم...حوله برداشتم وبرای خودم لباس روی تخت گذاشتم یک تاپ دکلته صورتی همراه یک
شلوارک لی یخی....داخل حموم شدمودوش گرفتم وزودبیرون اومدم لباسام روپوشیدم وآب موهاموباحوله گرفتم وآرایش ملایمی هم کردم باید جلوی سامیارکمی
لوندی میکردم باید عاشقم بشه...نمیزارم دست ازمن بکشه باهمه ی بدیها واشتباهاتم....دوباره به آشپزخونه اومدم ومیزناهاروچیدم...پشت میز نشستم تا
romangram.com | @romangram_com