#جنون_انتقام_پارت_117
وپسته بود...کمی ازروش برداشتموتوی کیسه فریزری ریختم...چندتا شکلات کاکائویی از توی یخچال برداشتم وکنارمؽزها ریختم....
سامیارازسرمیزبلندشد....کیفش رو برداشت وگفت:من دارم میرم....ساعت دومیام...ناهار حاضرباشه...
نگاهی بهش انداختم...خیلی خوش تیپ شده بودوباقسمتی از موهاش که روی صورتش ریخته بود واقعا خواستنی شده بود....سرم روپایین انداختم وچشمی زیر
لب گفتم...به طرؾ دررفت دنبالش رفتم وکیسه پلاستیکی رو توی جیبش گذاشتم....خیلی مخالفت کردامامن لجبازترازاون بودم باعصبانیت کیسه رو توی جیبش
گذاشت ورفت ودروهم قفل کرد......نفسم رو پرصدابیرون دادم ....خدایا انگار میخوام فرارکنم.... حالا وقت ارضای کنجکاویم بود....باسرعت به طبقه بالا
رفتم دراتاق اولی که نزدیک پله ها بودوبازکردم....واو...یک اتاق سی چهل متری باترکیب رنگ لیمویی وسفید....پنجره قدی بزرگ بانمایی زیبایی
ازشهر....تخت دونفره وسط اتاق بارنگ سفیدوروتختی لیمویی...پرده های بلند حریرباترکیب لیمویی سفید...دودرسمت راست...بازشون کردم یکی حموم واون
یکی سرویس بهداشتی بود.....سمت چپ هم چنددر که کمدبودویک میزآینه زیبا که کنارکمدتوی دیوارکارشده بود.....این اتاق مهمون بود...ازاتاق مهمون بیرون
اومدم وبه طرؾ اتاق بعدی رفتم ودرش روبازکردم.....اتاقی بود به بزرگی اتاق مهمون باهمون پنجره ی بزرگ وهمون سبک فقط ترکیب رنگش مشکی
وسفیدبود.....اتاق سامیاره ترکیب رنگش مثل اتاقش تو خونه داییه...اصلا این پسربا مشکی حال میکنه...روی دیواردوتا عکس بزرگ ازخودش زده
بود...تویکی باست کت وشلوارمشکی وپیرهن سفیدوکرواتی که شل بسته وقسمت پایینش رو توی مشتش گرفته....سرش متمایل به پایین وچشماش به طرؾ بالا
به دوربین نگاه میکرد...گره ای که بین ابروهاش خورده نشونه ی جذابیتش بود.....عکس دیگش بارکابی مشکی وشلوارک ارتشی موهاشم بهم ریخته باچشمایی
که به درخشندگی چشمای یک گرگ توی شب بود...ازنگاهش توعکس به خودم لرزیدم وبه سرعت ازاتاق بیرون اومدم....دراتاق روبستم وبه اتاق بعدی
رفتم....اون هم به همون بزرگی بودباهمون پنجره قدی وهمون نما....ترکیب رنگش کرم وقهوه ای بود....وسط اتاق یک میز بزرگ ام دی اؾ بودبه رنگ
کرم...سمت راست هم کتابخونه بزرگی بودپرازکتابهای جورواجور....سمت چپ سرویس وحمام بود....یک گاوصندق بزرگ هم گوشه ی دیگه اتاق بود....رو
میز یک کامپیوتربودوعکس خانوادگیش وتوعکس دایی بالبخندش بیشترازهمه جلب توجه میکرد...لبخندی به شیرینی لبخند دایی زدم دلم براش تنگ شده کاش
زودتر این دوری تمام بشه...بلاخره عکس مادر سامیارهم دیدم...زنی با موهای شرابی وصورتی کشیده...چشمهایی درشت به رنگ عسلی وبینی باریک...گونه
romangram.com | @romangram_com