#جنون_انتقام_پارت_116
باید هشت شرکت باشم....گرفتی خوابیدی....
کلمه آخروچنان دادکشیدکه باخودم گفتم تمام تارهای صوتیش پاره شد...چشماموروی هم محکم فشاردادم ودوباره بازکردم.....ازتخت پایین اومدم وروبروش
ایستادم وباخونسردی که تابحال ازخودم ندیده بودم گفتم....
_ببخشید....نمیدونستم چه ساعتی بایدبیداربشم....سعی میکنم دیگه تکرارنکنم...حالا هم چیزی نشده تا آماده بشی منم برات صبحونه حاضرمیکنم...
قیافه سامیار دیدنی شده بودفکرکنم ازآرامش من تعجب کرده بود...وارفته نگام میکرد...خندم گرفته بوداما سعی کردم جلوی خودم روبگیرم وهمچنان با همون
جدیت گفتم:چرامعطلی برو حاضرشو....دیرت میشه ها....
بدون حرؾ عقب گردکردوهمینطورکه بطرؾ اتاقش میرفت بلندگفت:میرم دوش بگیرم بیا لباسام روبزار......
چشمی گفتم پشت سرش به اتاقش رفتم....بااینکه لباس راحت وبازپوشیده بودم اما سامیاراصلا عکس والعملی نشون نداد....ست آبی سورمه ای براش روی تخت
گذاشتم که شامل یک پیراهن آبی آسمونی وکت وشلوارسورمه ای به همراه کروات آبی سرمه ای....از اتاق بیرون اومدم وبا عجله به آشپزخونه رفتم.....چای
ساز وبه برق زدم وچندتا تخم مرغ به همراه چند تکه نون ازیخچال بیرون آوردم... نون هارو توی تستر گذاشتم تا گرم بشه...مشؽول سرخ کردن تخم مرغ
شدم...حین سرخ کردن یک لیوان شیر هم گرم کردموقهوه جوش رو روشن کردم...به لطؾ آرزو وخونه دایی کارکردن با این وسایل روخوب یادگرفتم....تخم
مرغ رو توی یک بشقاب ریختم ودورش خیارشوروگوجه چیدم وروی میز گذاشتم.... شیرروتوی لیوان بلند ریختم وسمت چپ بشقاب گذاشتم یک لیوان دیگه
برداشتم واز توی یخچال آب پرتقال رو برداشتم وتوی لیوان ریختم وکنار شیر گذاشتم...دوتا فنجون برداشتم یکی برای چایی وکوچیکتره هم قهوه ریختم وسمت
راست بشقاب گذاشتم...کره،پنیر،خامه،مربا وعسل روتوی ظرفهای کوچکی که به شکل برگ بود ریختم وکنارظرؾ تخم مرغ گذاشتم....نونها روازتوی تستر
درآوردم وتوی سبد چوبی کوچک مخصوص نون چیدم وروی میزگذاشتم....به میز نگاه کردم ولبخندی از رضایت روی لبهام نشست....همین موقع سامیارو
دیدم که حاضروآماده درحالی که کیفش به یک دستش بودوموبایلش تو دست دیگش به طرؾ آشپزخونه اومد.....چشمش که به میز افتاد نیشش باز شد...تودلم
شکمویی بهش گفتم...سرمیز نشست وبا ولع شروع به خوردن کرد به ساعت نگاه کردم هنوز یک ربع به هشت بودبه سرعت عمل خودم آفرین گفتم ولبخندرویلبم نشست...بطرؾ کابینت هارفتم وکشوکابینت روبازکردم...وقتی دنبال وسایل صبحونه میگشتم چشمم به یک کیسه پلاستیکی افتاد که توش مؽزگردووبادوم
romangram.com | @romangram_com