#جنون_انتقام_پارت_112

پیشخدمت:قربان...امری نیست؟؟؟؟

سامیار:نه....ممنون...کارداشتم خبر میکنم....

پسرسری خم کردو رفت.سامیارمشؽول خوردن ؼذاشد...امامن نمیتونستم....برای اینکه بازبهم گیرنده ومتلک نندازه باؼذام بازی کردم وهرازگاهی لقمه ای

بزور میخوردم.....بعدازاینکه سامیارؼذاشوخوردازجاش بلندشد...نه به من نگاه کردنه به ؼذایی که تقریبا دست نخورده بود...ازتخت پایین رفت وکفش

هاشوپاش کردوخیلی محکم گفت:پاشو بریم.....ازجام بلندشدم..پاهاموازتخت آویزون کردم...کفشاموپام کردموبلندشدم وروبروش ایستادم....سامیاربی هیچ حرفی به سمت صندوق رفت وبعداز حساب کردن

ازرستوران بیرون اومدیم وبه سمت ماشین رفتیم...سوار شدیم وبه سمت خونه سامیار حرکت کردیم...حس عجیبی داشتم...شایدترس،سردرگمی،شادی،ؼم

وهزارحس دیگه اماترس توشون قوی تربود...ترس ازرفتارسامیار...ترس ازآواره شدن....توی ماشین فقط سکوت بود... سکوت وسکوت...ازشیشه بیرون رو

نگاه میکردم...هوای سرد،کوچه وخیابون خلوت...یک لحظه دلم برای کسایی که خونه ندارن وتو این هواآوره این خیابون های سیاه شدن لرزیدوبؽض تو گلوم

نشست ازاینکه روزی هم من این سرنوشت رو داشته باشم....بخودم نهیب زدم....آرام تودایی رو داری فقط بایدتااومدنش باسامیارکناربیایی وبهونه دستش

ندی....با ایستادن ماشین نگاهی به اطراؾ کردم...تو یک پارکینگ بزرگ بودیم....سامیار پیاده شدومنم به طبعیت ازاون پیاده شدم...دزگیرماشین رو زدوبه

طرؾ آسانسوررفت...من مثل جوجه ای که دنبال مادرش میدوه پشت سرسامیارتقریبا میدوییدم چون قدمهاش روبلندوسریع برمیداشت وهریک قدمش دوقدم من

بود....پشت درآسانسورایستادیم تا پایین بیادوقتی دربازشدبدون حرؾ داخل شدم.......بعد سامیارواردشد.....دکمه طبقه15روزد...خدای من....اینجا یک برجه

معلوم نیست چندطبقه ست که واحدسامیار توطبقه ...15باپخش صدای ظبط شده داخل آسانسورکه شماره طبقه رواعلام میکردوبازشدن درفهمیدم که رسیدیم

.....سامیاردرروبازکردکنارایستادومن زودتربیرون اومدم وسامیارهم پشت سرم بیرون اومد...آسانسورانتهای راهرو پهن وبلندی بودکه دوطرفش دودربزرگ به

رنگ قهوه ای سوخته بود.....سامیارباقدمهای بلندبه طرؾ اون دودررفت ومنم دنبالش تند تند راه میرفتم....روبروی دودرایستادودست توی جیبش کردوکارتی

روبیرون کشید...به طرؾ درسمت راست رفت....روی یک صفحه ی طلایی که بالای در نصب شده بودعدد25خودنمایی میکرد...کارتوداخل دستگاهی که

روی دربودکشید....درباصدای تیکی بازشد...سامیاردروبازکردوبادست نگه داشت وکنار ایستاداین یعنی اول من برم داخل بدون حرؾ داخل شدم.....پشت سرم


romangram.com | @romangram_com