#جنون_انتقام_پارت_111

سامیار:چایی بریز...بهتره ازحالاکارتوشروع کنی....

نیش خندی که روی لبش جاخوش کرده بودمثل سیلی روی صورتم نشست....آه...خدایا....

به سینی که جلوی پام بودنگاه کردم....دوتا فنجون سفیدیک قوری چای ودوتادونه انسکافه فوری ویک پیش دستی که دوتا نبات نی دار،دوتاشکلات

کاکائویی،دوتاخرماتوش بود....کمی خودم رو جلوکشیدم وچای روتوی یکی از فنجون ها ریختم ویک نبات نی دار توش گذاشتم وبطرفش گرفتم...ازدستم

گرفتوجلوی پاش گذاشت....

سامیار:اگه میخوای برای خودت هم بریز...

_نه...ممنون...چای نمیخوام.....

خیلی دلم میخواست برای خودم هم چایی بریزم...تواین هوای سرد خیلی میچسبه.....اماباحرفهای سامیارواعترافش به کینه ای که ازم داره بکل حالم روعوض

کرد...بؽض مثل یک سیب بزرگ توی گلوم گیرکرده وراه نفسم رو بسته....کاش میشدازاینجابیرون بزنم وهواروتوی ریه هام بکشم شایدبؽضم بخوابه وآتیش دلم

باسردی هواکمی...فقط کمی سردبشه....

بین من وسامیارسکوت بودوفقط صدای قل قل قلیونش هرزگاهی این سکوت رو میشکست...یک ساعتی به همین شکل گذشت...سه باربرای سامیارچایی

ریختم...هربارهم جوری بهم دستورمیدادکه انگارخدمتکارنه برده گرفته اماازسرناچاری بی صدا کاری که گفت انجام دادم.....دایی بهم امید دادگفت اگه تلاش

کنم میتونم سامیارورام خودم کنم....میدونم ؼیرممکنه امامن میخوام این کارروبکنم....بایدبتونم ....نمیخوام اولین عاشقیم با شکست همراه باشه....سعی میکنم

نظرشو جلب کنم...

باصدای پیشخدمت ازفکر بیرون اومدم....سینی بزرگی روی تخت گذاشت وسفره یکبارمصرؾ روروی تخت بین منو سامیارپهن

کرد....ترشی،سالاد،زیتون،ماست،دوغ،نون تازه همه رو توی سفره گذاشت....سرویس چایی روتوی همون سینی بزرگ گذاشت وهمراه قلیون بردبعدچنددقیقه

دوباره برگشت اینبارتوی سینیش ؼذای سفارش شده بود...دیس هارووسط سفره گذاشت ورو به سامیارکرد...


romangram.com | @romangram_com