#جنون_انتقام_پارت_108
بیارم....دایی منم ببر...میخوام پیشت باشم...قول میدم سربارت نشم...قول میدم برات دردسر نشم....تنهام نزار....دایی:اااا.....آرام....آرامم...ماباهم صحبت کردیم....قول میدم دوماه دیگه اینجا باشم...قول میدم یک روزهم دیرنکنم...گریه نکن...بیقرار نباش...دلم خون
میشه...اینطوری نکن با منو خودت....
دکترتارا دستم رو گرفت وسعی کردمنو ازدایی جدا کنه...امامن بچه شده بودم...همه چیزم رو از دست دادم ودایی برام تنها امید بود....نمی تونستم به این
راحتی ازش جدا بشم...دستم رواز توی دست دکتر تاراکشیدم ودورکمردایی حلقه کردم وسرموروی سینش فشاردادم....درست مثل دختر بچه های سه ساله
شدم...
دایی:آرام جان ازپرواز میمونم...عزیزم من بهت قول دادم...رفتن رو برام سخت نکن....
به چشمای مهربونش که از هجوم اشک سرخ شده بودنگاه کردم ومسمم گفتم:نه...نه....
دستانی قوی از پشت سرمنو کشید که باعث شددستام شل بشه واز دایی جدابشم...دایی پیشونیم رو بوسیدوبه طرؾ گیت پرواز رفت...به پشت سرم نگاه
کردم...سامیارباچشمای به خون نشسته نگام میکردو چنان بازوهام روفشارمیدادکه احساس کردم هرلحظه ممکن استخونهای دستم بشکنه...بادردنالیدم....
_آخ ....آخ....ولم کن دستام داره میشکنه....
سامیارسرش روخم کردوآروم کنارگوشم گفت:اشکاتوپاک کن...این لوس بازیهاروهم تموم کن...سعی میکنم خودم رو کنترل کنم نزنم همین وسط لهت کنم....به
اندازه کافی جلب توجه کردی....بسه....ب....س...ه...
دستامویک ضرب ول کرد.....به ثانیه اشکام خشک شد...با ترس آب دهنموقورت دادم...به طرفی که دایی رفته بود نگاه کردم هیچ اثری ازش نبود....دکترتارا
وپدرام اومدن وازما خداحافظی کردن....بزورتونستم لب بزنم وخداحافظی کنم....لحن سامیارنشون دهنده روزهای سختی بود که در پیش داشتم...دوباره به
چشماش نگاه کردم...از سرمای نگاهش تنم یخ کرد...دهنم خشک شدوراه گلوم بابؽض بزرگی بسته شد....
سامیاراخماشوتوهم کشیدومچ دستمومحکم گرفت:چیه؟؟؟؟چرازل زدی به من...راه بیفت کلی کاردارم...الاؾ تو نیستم......بعدهم دستم روکشیدومنوبه دنبال
خودش ازفرودگاه بیرون برد...درماشین روباز کردومنوروی صندلی جلوتقریبا پرت کردو درو چنان بست که تمام ماشین لرزید....سوار شدو پرگازماشین رو
romangram.com | @romangram_com