#جنون_انتقام_پارت_107

دلیل وحشت کردم....نکنه از خونش بیرونم کنه...اون وقت کجابرم...پیش پری که روم نمیشه تو چشم مادرومادربزرگش نگاه کنم...پیش نازی...اونقدر باهاش

صمیمی نیستم که بخوام دوماه خونش بمونم.....پس چکارکنم؟؟؟خدایا بفریادم برس...دل این پسروبا من مهربون کن...آمین....

باصدای ترمز ماشین از فکر بیرون اومدم ومتوجه شدم تمام مدت از تو آیینه چشم به سامیار دوختم....سرم روپایین انداختم وازماشین پیاده شدم...دایی

وسامیارهم پیاده شدن...سامیار چمدون دایی رو از عقب ماشین برداشت ودسته اش روبالا کشید و تودستش گرفت وحرکت کرد....چمدون دایی چرخ داربود

برای همین حملش آسون بود....دایی دستش رو دور کمرم انداخت وبطرؾ سالن فرودگاه رفتیم....سالن شلوغ بودوجمعیت زیادی منتظر اعلان پروازشون

بودن....با دایی روی صندلی های داخل سالن نشستیم....سامیار بلیط ومدارک دایی رو گرفت وبه طرؾ گیت پرواز رفت....دایی دست دورگردنم انداخت وآروم

توی گوشم زمزمه کرد.

دایی:عزیزدایی...یادگارخواهرم...من توروقبول دارم....حرفات روباوردارم...میدونم پاکی وبیگناه.... مثل گلی پاک پاک....قول میدم همین که برگردم همه چیز

روشن بشه قول میدم همه رو درست کنم...باسامیاریابی سامیارنمیزارم لحظه ای ؼم وحسرت رو دلت باشه....فقط این مدت که نیستم خودت رو اذیت

نکن....مراقب به خودت باش...دوست دارم برگشتم سالموسرحال باشی مثل الان....بعدهم بالبخند پیشونیم رو بوسید....

باصدای سلام بلند پدرام منو دایی از جابلندشدیم....پدرام به همراه دکترتارا برای بدرقه دایی اومده بودن.... بعدازسلام واحوال پرسی...پدرام سراغ

سامیاروگرفت که دایی گفت الان میاد...دکترتارامشؽول حرؾ زدن با دایی شد...سامیارهم اومدوپدرام بادیدنش به طرفش رفت....این پسرنمونه یک رفیق

واقعیه.....سامیارو پدرام چمدون دایی رو به قسمت باربردن وتحویل دادن وبرگشتن...بااعلان شماره پرواز دایی ازبلندگوهای فرودگاه چیزی توی دلم فرو

ریخت...پشتم بی اختیارخم شد....پناهم....تکیه گاهم....همه امیدم داره میره....دایی سامیاروتوبؽل گرفت وچیزی توی گوشش گفت...سامیارسرتکون دادوزیرلب

جواب دایی روداد...دایی مردانه چندضربه به پشت سامیارزدوازش جداشد...باپدرام دست دادوخداحافظی کرد...کناردکترتاراایستادوبعدازکمی صحبت بااون هم

خداحافظی کرد...آخرین نفر من بودم...دایی آؼوش باز کردومن مثل پرنده ای رها شده ازقفس به سمت آؼوش امنش پروازکردم...اشک مجالم ندادو مثل سیل

روی گونه هام رون شد....ازشدت گریه هق هق میکردم....به پیرهن دایی چنگ انداختم وبا التماس گفتم:دایی...نرو...تنهام نزار...من بدون شما نمیتونم طاقت


romangram.com | @romangram_com