#جنون_انتقام_پارت_106
لبخندی به تلخی ؼم های پنهونم به دایی زدم وتشکرکردم...پشت میزکنارش نشستم ...دایی برای نهار جوجه گرفته بودبااینکه اصلا اشتها نداشتم ولی بخاطردایی
که از حال درونم باخبر نشه ونگران نباشه خوردم... بعداز نهاردایی به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه وچمدونش رو ببنده...منم بعدازتمیز کردن آشپزخونه
وشستن ظرفهابه اتاقم رفتم...خوابم نمیومد...امروزخیلی خوابیدم....ساک دستیمو از توی کمد درآوردم.....همون ساکی که از خونه باباییم آوردم.....لپ تابم
ویکی از لباس مجلسی هام به همراه لوازم آرایشم ووسایل شخصیم ودوتامانتو وشال وروسری برداشتم....چون نزدیک عید بود وآخر زمستون پالتو فقط همونی
که می پوشیدم رو برداشتم...یک جفت صندل وکفش هم برداشتم....برای دوماه کافی بود...دوماه دیگه بر می گشتم همین جا پیش دایی مهربونم که بااین حال
وروزم هم قبولم کردوقطره ای از محبتش کم نشد...خدایا شکرت بخاطرداشتن این مرد فهمیده به عنوان حامی....ممنونم خداجونم.....زیپ ساک رو بستم
وکناری گذاشتم....به طرؾ حموم رفتم تادوش بگیرم....بعداز یک ساعت بیرون اومدم....حسابی خودم رو شستم وتمیز کردم....موهامو سشوار کردم تا حسابی
لخت وشلاقی بشه...می خواستم وقتی سامیار دیدم پی به ضعفم نبره...ازاون روزشوم دیگه ندیدمش....زیر ابروهام رو مرتب کردم ودوباره آرایشی ملیح روی
صورتم پیاده کردم....یک تاپ گردنی لیمویی با یک ساپورت مشکی پوشیدم...پالتو یشمی که تابالای زانوم بودهمراه شال مشکی باخط های یشمی
پوشیدم....دایی صدام زد....ازاتاق بیرون رفتم....تقریبا ساعت 5بودودایی ساعت 8پرواز داشت...تا فرودگاه راه زیادی بودوباید زودترحرکت میکردیم....دایی
چمدونش رو پشت درخروجی گذاشت وبعد ساک منو برداشت وکنار چمدونش گذاشت....با صدای ترمز ماشین فهمیدم که سامیاراومده.....بعدازچنددقیقه درخونه
باز شدوسامیارواردشد...با چشمهایی که ازندیدنش بی فروغ شده بود نگاهش میکردم حریص وتشنه...اما سامیاراصلا به من نگاه نکردواین برام زخم عمیقی
بود....به دایی سلام کردوساک وچمدون روبردتوماشین بزاره.....منو دایی باهم از خونه بیرون اومدیم...نیم بوتهای مشکی پاشنه ده سانتیم رو پوشیدم...دایی در
خونه روقفل کرد...سامیار توی ماشین نشسته بود...بادایی به طرؾ ماشین رفتیم...من عقب ودایی جلو نشست....به سامیار سلام دادم اما جوابم رو نداد...حتی
نگام هم نمیکرد.....گازی به ماشین دادوازدرحیاط بیرون اومد...دایی پیاده شددرروقفل کردودزدگیرخونه رو زدودوباره سوارشد...سامیارچنان پرگاز حرکت
کردکه صدای جیػ لاستیک هاروی آسفالت خیابون بلند شد....تموم راه ماشین تو سکوت بود...حتی ضبط هم خاموش بود....هرکس توافکار خودش ؼرق
بود....سرم رو به شیشه چسبونده بودم وبیرون رو نگاه میکردم اما فکرم درگیر این دوماه بود... سامیار حتی نگام نمیکردچطورمیخواددوماه کنارم باشه....بی
romangram.com | @romangram_com