#جنون_انتقام_پارت_105
خوشحال بودم ازحمایتهای پدرانه دایی که همه دارو ندارم شده...دایی یک قرص آرامبخش ویک لیوان آب بهم دادوبعدازخوردن قرص توی تخت دراز کشیدم
وپتوروتاروی شونه هام کشیدم....دایی چراغ اتاق رو خاموش نکرد...گفت اینطوری دیگه کابوس نمی بینی...لبخندی به مهربونی هاش زدموپلکهامو روی هم
گذاشتم..نفهمیدم کی خوابم برد
*******************************************************************************************************************************
باصدای دایی که از پشت درصدام میزدچشم بازکردم.....با صدایی که از خواب زیاد حسابی گرفته وخش دارشده بود گفتم:بله دایی جان بیدارم...
دایی:بیا عزیز دایی...پاشو...صبحونه که نخوردی...بیا نهاروباهم بخوریم بعدهم باید چمدون ببندیم...زودبیا...آشپزخونه منتظرتم...
-چشم...شما برین من الان میام...یک هفته ازاون مهمونی شوم گذشته اما از ؼم من کم نشده وشبها با آرام بخش بخواب میرم....اما تااونجایی که میتونم سعی
میکنم جلوی دایی اوضاعم روخوب نشون بدم تا باخیال راحت به سفرش بره...دیشب هم با اینکه قرص خوردم اما از فکر رفتن دایی تا نزدیکای صبح خواب به
چشمم نیومدوهمش به این دوماه فکر میکردم....دلم گرفته... از امشب دایی میرفت ومن این حامی بزرگ رو برای دوماه ازدست میدادم.....نگاهی به ساعتکردم ...ساعت2رونشون میداد...واو...چقدر خوابیدم....به سمت دستشویی رفتم...بعدازشستن دست وصورتم بیرون اومدم حوله دستی کوچکم رو برداشتم
وصورتم رو خشک کردم....لباس هام رو با یک پیرهن سفیدباگل های ریز صورتی که تاکمرفیت تنم بودوکمربه پایین گشادمیشدوتاروی زانوم بودعوض
کردم....موهاموشونه زدم وبالا سرم محکم بستم...وقتی موهام رومحکم بالای سرم میبندم چشمام کشیده تر دیده میشه واین باعث لذتم میشه... جوراب
وشلوارنپوشیدم .....دمپایی های سفیدانگشتیم روپوشیدم...از توی آینه نگاهی به خودم انداختم... صورتم خیلی بی روح بود...کبودی های روی گردنم کمرنگ
شده بود...باکمی پنکک پوشوندمشون وبا مدادخطی دور چشمم کشیدم وکمی رژ صورتی زدم....دلم میخواست روز آخر نگرانی دایی رو از بین ببرم...
دایی...این مرد...این پدر....این حامی بزرگ...این کوه محکم باید با آسودگی خیال ازطرؾ من به سفرش میرفت ولذت میبردوبدون نگرانی ودلواپسی به کارش
میرسید....لبخندی توی آیینه به خودم زدم وازاتاق بیرون اومدموبه طرؾ آشپزخونه رفتم....دایی پشت میز نشسته بودومشؽول خوردن نهاری بودکه ازبیرون
سفارش داده بود....سلام کردم....سرش روبالا آورد....بادیدن من چشماش که چلچراغ شده بود رو بهم دوخت وگفت:چقدر ماه شدی دخترم... خوشحالم که حالت
خوبه وتونستی تو این مدت کم خودت رو جمع کنی وبخودت بیایی......
romangram.com | @romangram_com