#جنون_انتقام_پارت_104
سرم کشیدم واجازه دادم بؽضم فرو بریزه...انقدراشک ریختم تا پلکهام روی هم افتادو خوابم برد...
**********************************************************************
توی اتاق روی تخت سفیددرازکشیدم...پیرهن کوتاه حریری تن پوشم بود...مثل نوعروسی که به حجله رفته... مردی چارشونه وقدبلند روبروی پنجره اتاق
پشت بمن ایستاده بودوسیگاری مابین انگشتاش خودنمایی میکرد...سایه ای سیاه وسنگین به طرفم اومد...باوحشت به هاله ی مردی نگاه میکردم که چیزی از
چهرش نمی دیدم واون باسرعت به من نزدیک میشد....چشم بهم زدنی روم خیمه زد...کمک میخواستم وتقلا میکردم تا خودم رونجات بدم...اما هیچ فایده ای
نداشت...جیػ میکشیدم....اما صدام بالا نمیرفت...انگارصداتوی گلوم خفه شده بود...احساس کردم جونم داره در میادودیگه آخرزندگیمه...اما یک دفعه سایه ی
شوم ناپدید شد...روی تخت نشستم...لکه های خون همه جای تخت بود....اشک بی امان روی گونه هام میریخت.... مردی که رو به پنجره ایستاده بود به طرفم
برگشت....سامیاربود....باصورتی سرخ ازعصبانیت ورگهای بیرون زده...چشماش به خون نشسته بود...دادمیزدوالقاب وحشتناکی روبهم میدادودرهمین حین
کمربندش که دوردستش پیچیده بودروروی بدنم فرود می آورد....جیػ میزدم والتماس میکردم....قسمش میدادم که نزن....نزن...دردداره...توروخدانزن...اما
سامیارنمیشنیدوفقط فحش میدادو میزد.....
***********************************************************************
بااحساس سردی چیزی روی صورتم چشمام رو باز کردم....توبؽل دایی بودموصورتم خیس از آبی که دایی پاشیده بود ....چند بار پلک زدم...دایی باکؾ دستش
آروم کمرم رو ماساژ میدادوتوی گوشم زمزمه میکرد...
دایی:آروم باش عزیزم...تمام شد...خواب بود...خواب میدیدی....
_خواب نبود...کابوس بود....کابوس این روزهای زندگیم...
دایی:عزیزدلم...سامیاراشتباه کرد...عصبانی بود...مطمئن باش دیگه اون اشتباه روتکرارنمی کنه....نزاراین اشتباه کابوس شبهات بشه.....به اون جشنم فکر
نکن من دنبالش هستم وبه راحتی نمیگذرم...
romangram.com | @romangram_com