#جوجه_رنگی_من_پارت_79

کوهیار

کوهیار:بدون اینکه ازم توضیح بخوای گذاشتی رفتی...همه کس منی تو....پرستو‌دروغ میگفت...میخواست تورو اذیت کنه...من فقط عاشقه توأم میخوام تو‌بشی مامان جوجه هام...هیوا چشاتو بازکن....توکه منو کشتی ..باز کن قربونت بشم اون‌چشمای خوشگلتو....

داشتم حرف میزدم که فهمیدم دستای هیوا تکون خورد....آروم‌آروم چشماشو‌بازکرد...

کوهیار:الهی دورت بگیرم...نفسم ...زندگیم‌ بالاخره چشاتو باز کردی؟؟؟

هیوا باصدای آرومی گفت:همهدی حرفاتو شنیدم

کوهیار:از این به بعد هرروز میشنوی

هیواخندید

کوهیار:قربون خنده هات بشم من

برم من به هیراد و مامان شهین خبر بدم...

تندی از اتاق رفتم بیرون و زنگ زدم به هیراد و بهش گفتم وازش خواستم به مامان شهین هم بگه...



همه از خوشحالی تو حال و هوای خودشون نبودن....

به پرستار گفتم به بخش منتقلش کنن...رفتم و با کمک پرستارا بردمش تو یه اتاق خصوصی بایه تخت اضافه تا کنارش باشم...

بعد از انتقالش پیشش نشستم و سوپی که مامان شهین براش آورده بود دادم خورد....

که یهو هیوا‌گفت:کوهیار داری بابا میشی ها...دستشو گذاشت رو شکمشو گفت:جوجه ی من به بابایی سلام کن


romangram.com | @romangram_com