#جوجه_رنگی_من_پارت_68

هیوا:میخوام‌برم‌یه جایی که پیدام‌نکنن

سهیل:هیوا نمیشه‌که...

هیوا:لطفا

سهیل :بریم‌خونه‌وسایلتو جمع کن‌‌‌...تایه فکری بکنم

رفتم‌خونه وتند تند یه چمدون لباس برداشتم.و همه ی مدارکمو‌هم برداشتم..یه نامه واسه کوهیار نوشتم: کوهیار پرستو‌اومد و بهم گفت که داره مادر میشه،بچه ای که پدرش تویی.بهم‌گفت اگه نباشم‌همه‌چی‌درست‌میشه....دارم‌میرم....خدافظ خوشبخت باشید...

زنگ زدم دانشگاه و‌به استادم گفتم برام یه ترم مرخصی رد کنه...

بعدشم سوار ماشین شدم و چمدونم‌و‌سهیل گذاشت عقب و‌حرکت کرد..

سهیل:هیوا ،دارم‌میرم رشت...به‌مادربزرگم‌همه‌چیو‌گفتم،اون‌رشتیه...قبول کرد که‌پیشش بمونی...خیالتم‌از بابته همه‌چی راحت باشه....

هیوا:ممنونم‌ازت....

سهیل: قابل شما رو‌نداشت آبجی جون

......

کوهیار

رفتم دانشگاه دنبال هیوا..نیم ساعتی وایسادم نیومد..فکر کنم کلاسش زود تموم شده رفته خونه...تندی رفتم‌خونه...دلم‌براش تنگشده بود، رسیدم و در حال و باعجله باز کرده

کوهیار:هیواااااا؟؟؟هیوا خانوم؟؟؟؟گله من

نبود ،،رفتم بالا تو‌اتاق خوابش اتاقش بهم‌ریخته بود....ترسیدن...تنم به لرز افتاد...نامه ای که رو‌میزکنسولش بود وبرداشتم‌و‌خوندم....پرستو و لعنتی کارشو کرده بود...معصوم منو‌گول زده بود....الان کجاست..؟؟


romangram.com | @romangram_com