#جوجه_رنگی_من_پارت_121
ازاین حرفش یه حسی بهم دست داد...حتی وقتی فهمیدم آرشام نجاتم داده حسی کوچولویی که بهش داشتم ریشه زد تو جونم ...مطمئنم آرشام از روی دلسوزی این حرفارو میزنه واگرنه آدمی نیس که به یکی مثله من دل ببنده...
به روش لبخند زدم...ترمه:ممنون برا همهچی....
آرشام:بیخیال کاری نکردم،ولی یه قولی بده بهم؟؟
ترمه:چه قولی؟؟؟
آرشام:بخندی و غصه وبدی به دریا...اینقد بخندی که سرنوشت بپذیره تو الماسی...
ترمه:قول میدم
آرشام:از همین الان شروع شد...
خندیدم .....
ترمه:آرشام بریم من خوبه خوبم...
آرشام:باشه واسا تا کارای ترخیصتو انجام بدم...
خودم سرم و از رگم خارج کردم و بلند شدم...نیم ساعت بعد ارشام اومد و باهم رفتیم ..
ترمه:ترنم کوش!!؟
آرشام:خسته بود و نگران،از صبح پیشت بود آرتام بردش ویلا...
شرمنده ی همشون بودم...پس ازالان کاری میکردم به همشون خوش بگذره...
آرشام:بریم شام بخوریم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com